سفال
تکّه سفال کهنه ام از روزگار دور
افتاده در کناره ی گوری همیشه سرد
با گرمی ام زدای ز رخ، توده ی غبار
تا گویمت ز گردش گردون هرزه گرد
در خاک شهر سوخته از مادر هنر
همزاد ذوق مردم جیرفت بوده ام
من از تبار دانشم و از نژاد فضل
بر آسمان، هماره سر از فخر، سوده ام
این طرحهای ساده و این طیف رنگ رنگ
گویند از گذشته ی پر افتخار من
تا بنگری به خاک سیه چون نشسته ام
بنشین ز راه لطف دمی در کنار من
هریک از این خطوط کج و معوج کهن
یادآور گذشته ی دوران فرّهی ست
اینحا به وجد، کلک هنر آفرین ذوق
شیرازه بند دفتر و دیوان آگهی ست
گویا ترین حکایت مانای روزگار
خوانا ترین روایت باب هنر، منم
با تکّه پاره های پراکنده، ای عزیز
جمعیّتی ز باور و فهم بشر، منم
این سان مبین حقیر و سبک مایه مشمرم
دارم به پشت خسته تو را، پشتوانه ای
آیینه ی غرورم و سرمایه ی شکوه
افسون نمای قوم توام با فسانه ای
هرچند مردمان شکم سیر روزگار
گاهم به نان خشکِ فقیران مثل زنند،
وقت نیاز، در طلب تکّه های من
با شوق، سر به دامن کوه و کُتَل زنند
هر خط و هر نگاره ی زیبای پیکرم
از تلخی زمانه چو شیرین حکایتی ست
این رنگهای نیلی و زرد و سیاه و سرخ
واگویه ای زلال و روان از روایتی ست
من تکّه ای سفالم و در پهنه ی کویر
اسباب فخر مردم حال و گذشته ام
بر من نگاه کن که ببینی به صد هنر
طومار جهل چون به خطی درنوشته ام؟
