پدرسوخته

 خبر :

 

مجموعه ی ( دلشوره های شیرین )

پس از دلشوره های فراوان از طریق نشر آهنگ قلم با مقدمه ی استاد خسرو احتشامی غزلسرای نامی معاصر در ۱۶۰ صفحه انتشار یافت برای دریافت آن لطفا با قید آدرس پستی به همین وبلاگ مراجعه بفرمایید / با احترام سی و یکم تیر ۱۳۸۹

 

 

 

همراه صمیمی سلام

 

                  

 

    پدرسوخته

                       اشاره ای طنز گونه به جوانهایی

                                            که کورکورانه تقلید می کنند

 

هان پسر جلف و پدرسوخته

آتش صد شيطنت افروخته!

رفته پي ننگ و رها كرده نام

در عوض پخته شدن مانده خام

معرفت و عزّ و وقار تو كو؟

دانش و فضل تو و كار تو كو؟

اي پسر هرزه دَرا، با توام!

گوش کن آوای مرا، با توام!

تا دُم ابروی تو گردد دراز

بهر تتو کرده ای آغوش باز؟

آبروی خود به تتو می بری

طعنه به جان از همگان می خری 

از چه سبب زن شدنت آرزوست

این هوس زشت بسی نانکوست 

چند كَنی موی ز ابروي خويش؟

مسخ كني با بَزكي روي خويش؟

چند پي هرزگي آواره اي؟

چاره به دست تو و بيچاره اي؟

پرسه زنی عاطل و باطل به راه

گاه به چاله دَری و گه به چاه

اي كه همه كار تو گمراهي است

در دل تو وسوسه ی واهي است

تا كه به پايان بري آغاز را

پيشه كني در همه جا ناز را

مدرسه را زود رها كرده اي

جز به خودت بر که جفا كرده اي؟

اي به كجی شهره ی هر راسته

رفته پي آنچه دلت خواسته،

سكّه ي لذّت چو گدايي كني

خرج ره جلوه نمایی كني

گام نهی در گذر خودسری

چند ازین ره به خطر بگذری؟   

كار تو الواطي و هوچي گري ست

كلّه خري كردن و خيره سري ست

با پُز عالي شده اي آس و پاس

موج زند در نگهت التماس

رنگ به لب لاك به ناخُن زني

تا كه شوي همچو زنان جان كني

خرج هوس با هوس آري به چنگ

نام نهي بر سر سوداي ننگ

اي شده شه مات و ز هر سوي، كيش

چند پي بنگی و چرس و حشيش

از چه روی در پی سمّ ِكِراك؟

تا کند این زهر هلاکت هلاك؟

 شیشه کشی شیشه که بسیار زود

دود شود خرمن جان تو دود

گرچه زند چرخ تو پیوسته لنگ

جور كني باز بساط سُرنگ

مسخ شده چهره ي زيباي تو

پست شده قامت و بالای تو

روز تو چون شام، سيه گشته است

عمر عزيز تو تبه گشته است

در دل گنداب عَفِن گم شدي

آينه ي عبرت مردم شدي

اي شده انگشت نماي همه

وای من و، و ای تو، وای همه 

در به در و خسته جگر كو به كوي

داده اي از كف گُهر آبروي

طرد چو ازخانه و كاشانه اي

ساكن بیغوله و ويرانه اي

کار تو همواره خطا کردن است

قامت چون سرو دو تا کردن است

ياوه درا بيهُده بافي چرا؟

آخر هر جرم و خلافي چرا؟

با دو سه تن منحرف هرزه پوي

آب تو رفته ست هميشه به جوي

در سر ره دام هوس گستري

دين و دل از هر كه رسد مي بري

ای به همه فوت و فنی آشنا!

مشتري جنس دكان ريا!

کرده ای از راه خطا با شتاب

هیکل مردانه ی خود را خراب

آنهمه اطوار نیاید به کار

کار زنان را به زنا ن واگذار  

ای خس در آب شناور شده

با همه شک دور ز باور شده

از ره روشن كه به چاهت فكند؟

زشت نمود و ز نگاهت فكند؟

راه گنه بر تو كه هموار كرد؟

با تو كه سحر اينهمه در كار كرد؟

آنکه به هم بافت برایت دروغ؟

بست به چشمان تو راه فروغ؟

آنکه نگاهش به گنه ژرف بود؟

زیربنای عملش حرف بود؟

بود دو رویی و دغل کار وی؟

فلب، همه سکّه ی بازار وی؟

چوب کج و خشک ِبه دور از تری؟

مدّعی رتبه ی پیغمبری؟

کیست که بر تو در محنت گشود؟

کاست ز شادی و به رنجت فزود؟

کیست که بر تو در تفریح بست؟

کیست که جان تو به اندوه خست؟

این دغل و دزد سیهکاره کیست؟

این بتر از هر بد و پتیاره کیست؟

مرگ براین فتنه ی مرگ آفرین!

راهزن زندگی آن و این؟

دزد سر گردنه ی آرزو؟ 

قلدر و قداره کش یاوه گو؟  

معرکه گیر سر بازارها؟

دلقک خو کرده به اطوارها؟  

منحرف و هرزه ی بی بند و بار؟ 

کرده جهانی به مصیبت دچار؟

مرگ بر اینان که خطا پیشه اند

مفسد فی الارض و بد اندیشه اند

حرف دلم را ز وفا گوش کن!

با همه تلخی چو عسل نوش کن!

نیست سخن از ره ما و منی

نیست مرا با تو سر دشمنی

دشمن ما بی وطنی خانگی ست

خشم گرفتن به تو دیوانگی ست 

دشمن ما دوست نمایی خودی ست

باوری از سادگی و لابدی ست

تا نشود از تو صدایی بلند  

تا که نپرسی من ایشان به چند؟

تا که نخیزی ز لجن جویها

خو نکنی جز به عفن بویها

مشت تو از خشم نگردد گره

بهر کسان، کاین بگذار آن بنه!

از تو علیل تبهی ساختند

غرق فساد و گنهی ساختند

همچو نخودکشمش مشکل گشا

یافت شود گرد به هر روستا

قیمت ارزان و فراوانی اش

می برد از یاد پریشانی اش

در اثر وسوسه ی حیزها

مدرسه ها پر شده زین چیزها

قامت دشمن شكني راست كن!

آنچه خداوند ز تو خواست كن!

بیهده گردی مکن و هاي و هوي!

جان بفشان در طلب آبروي!

ساحل آرامش جان برگزين!

در عوض ضعف، توان برگزين!

چشمه ي زاينده ي جوشنده باش!

سيل شو و سيل خروشنده باش!

سينه ي بي كينه ي الوند شو!

قلّه ي سرسخت دماوند شو!

كاوه صفت تا كه شوي رو سفيد

در كف جان گير درفش اميد!

سبز بروی از دل خاک وطن! 

تا که ببالد به تو هر کس چو من

اي كه دليري به جهان كار توست

عشوه فروشی نه سزاوار توست

گوهر خود را ز کف آسان مده!

قیمتی است آن به کس ارزان مده!

جان به كفاني كه چنان تاختند،

در دل دشمن شرر انداختند،

تا که گذشتند ز جان و ز تن،

مست شدند از می عشق وطن، 

در گذر یورش " فَتح المُبین "،

شد تن شان سفره ی رنگین مین،  

با مژه مین از سر ره روفتند

وان به سر خصم وطن کوفتند

اَبروی شان چون تو تتویی نبود

آبروی جمله گرویی نبود

عشق وطن را چو به سر داشتند

سعی به تحصیل هنر داشتند

خوب برای دگران پل شدند

تا که به خون غرقه ز کاکل شدند

همچو تو هرچند جوان بوده اند

لایق بس نام و نشان بوده اند

بر هوس دل به جهان پا زدند

پا به همه خواهش دنیا زدند

گرچه ز جمع من و تو کم شدند

مهر فروزنده ی عالم شدند 

دیو خزان تاخت چو بر نوبهار

باغ تهی ماند ز هر برگ و بار

ای گل شاداب گلستان عشق

زنده و جاوید به تو نام عشق

عشق بياموز و به جان زنده شو!

شمع ره مردم آينده شو!

تا كه دلت غرق محن گشته است

دل نگران تو وطن گشته است

در پی حفظ گُهر خويش باش!

مثل صدف عاقبت انديش باش!

داس درو شو علف هرز را!

سينه سپر كن خطر مرز را!

فرصت انديشه به دشمن مده!

بشنو و هرگز به گنه تن مده!

پاكتر از طينت آيينه شو!

روح سلحشوري بي كينه شو!

راه خرد پيشه كن اي هوشمند!

چند به غفلت سپري عمر، چند

تا نشده خرمنت از شعله دود

از دل اين فاجعه برخيز زود!!

 

 نظر عزیزان:

 

 

استاد عباس ساعی

 

 

استاد بزرگوارم جناب آرمین - سلام

 

تو و شعرت آدم را به یاد آسمان و دریا می اندازید. بلند و پاک. شعر پدر سوخته آخرین تلاشهای پدری سنتی و البته دلسوز است برای نجات فرزندی است که در امروزهای نحس زندگی می کند.
عزیزم مشکل بزرگتر از این است که با چند نصیحت و توصیه ی پدرانه از میان برود. اینان به کمک ما نیاز دارند نه سرزنش ما. البته خود به این نیاز باور ندارند و به زعم خود به فرسودگی باورمندی های ما می خندند. این پدرسوخته های مظلوم تصویری فراموش {شده} از جوانی خود ما در نگاه پدرانمانند. منتها شتاب - بزرگترین ممیزه ی روزگار ما - باعث شده فاصله ی آنان با ما بیشتر به چشم بیاید.
ای کاش {بی دردان } این خراب شده ذره ای از این درد ویرانگر که جانت را به آتش کشیده است می داشتند.

 

 

آرمین

 

استاد ساعی عزیز : به دانش و فرهیختگی و ادب و بزرگواریت خاضعانه احترام می گذارم اگرچه چون تو بزرگترین افتخار م در زندگی انتخاب و تداوم پیشه ی معلمی با تمام عاشقیهایش بوده و هست همواره خود را دانش آموزی تشنه ی دانستن دانسته ام و خرسندم که از این رهگذر چیزهایی در حد بضاعت آموخته ام پس از نقد شیوا و نگاه زلالت به مثنوی طنزآمیز ( پدرسوخته ) ابیاتی چند بر آن افزودم تا تنها به نصیحت بسنده نکرده باشم هرچند به بسیاری از علت العللها در آن پرداخته شده اگر دوباره گذارت به این پست افتاد آن را بخوان و باز هم نظر بده ممنون خواهم شد / با احترام و ارادت ویزه

 

سرکار خانم پرستو ارسطو

 
 
 
     شیفتگی های شاعر در این شعر به گرایش های اجتماعی و جامعه گرایی منجر به خلق این اثر ارزشمند شده شعری اخلاقی که محصول دوران و جامعه ی امروزیست.
     شاعر با بیانی سلیس و رسا بر ناهنجا ری ها و ناروایی های اجتماعی تاخته و شکوه از جوانانی که شکل و شمایل مردانه را نمی پسندند و در تمثیل های زیبا این نا بسامانی های اجتماعی را آماج زبان طنز آمیزخود قرار داده طنز در این مثنوی تلخ و گزنده است و فرایند گسترش بخشیدن به درونمایه این شعر را با بیت های زیبایی به اوج رسانده .....و عنوان آن برای من بسیار بکر و جالب بود

جناب سهی نازنین ...معلم و استاد مسئول دست مریزاد

با درود و احترام

 

 

علي فتحي مقدم

 
"راه خرد پيشه كن اي هوشمند

چند به غفلت سپري عمر، چند"...آفرين

  دوست عزيزم شما به روز كردن وب لاگ وزين ات را اطلاع بده من با كمال ميل استفاده خواهم كرد...اما مثنوي آموزنده اي ارائه داده ايد لطيف و روان...فكر مي كنم در اين مصرع ( تو ) ی دومي اضافه باشد : گرچه زند چرخ تو پیوسته تو لنگ ...بافروتني
 
 
آرمین :
 
 
      با سپاس فراوان از دقت شما اجازه بدهید به عرض برسانم در شلختگی و بی نظمی دومی ندارم کی برد قدیمی بنده هم که گاه با من بنای ناسازگاری می گذارد مزید بر علت می شود این جناب کلمه ی ( تو ) باید دلیت می شده ولی انگار یک جورایی خواسته جا خوش کند تا بی دقتی مرا به رخ بکشد به هرحال خواننده فهیمی چون شما به راحتی حقیقت را درمی یابد و اینگونه لغزشها را به حساب ضعف تالیف شاعر نمی گذارد اما اشاره ی بجای شما سبب شد تا به کلیت سروده نگاهی دوباره و از سر وسواس بیاندازم وسواسی که ناخواسته گاه این پی آمدها را نیز دارد به هرحال خاضعانه ممنون و سپاسگزارم و در انتظار حضور گرم همیشگی تان هستم موفق باشید و پایدار / با احترام  

 

 احسان برات پور

 
جناب آرمین عزیز سلام

جهت عرض ادب آمدم بزرگوار
بر می گردم و مفصل می خوانمتان

به امید دیدار
 
 
 احسان مرادی
 
 
    نقدی بجا با کلامی استوار بر محمل وزن کوتاه نشانده شده و موسیقی مناسب و ملایم سایر ویژگیهای کلامی اش را آشکارا فریاد می زند در این مثنوی بلند به معنی مفهوم و افزونی ابیات سلامت زبان بیش از هرچیز نمود دارد پیام شاعر را که از سر درد برخاسته با همه ی اکراه در بازگفتنش به وضوح در می یابیم و به خوبی این حقیقت غیر قابل انکار را که درد امروزین جامعه ی ماست و چون سرطان در همه ی سطوح زندگی ما و جوانان ما ریشه دوانده و چنگ زده است احساس می کنیم شاعر با هشیاری تمام انگشت بر علتهای بیشمار درد گذاشته و بدون درگیرشدن مستقیم با عوامل پدید آورنده آن را کاویده و نمایانده است برای استاد آرمین عزیز آرزوی سلامت و توفیق دارم با احترام
 
 
فاطمه ی اختیاری
 
 
استاد عزیز جناب آرمین:
  
 
   از مثنوی بلندتون بهره بردم به موضوعی اشاره کرده بودین که همیشه جلوی چشمامون هست و بی تفاوت ازش می گذریم درد بی درمون جامعه که به تار و پود زندگی جوانان ما خود شو آویزون کرده و دست بردار هم نیست و چه خوب و آگاهانه به سرنخهای این دردهای بی درمون گریز زدین دست مریزاد با اون زبون ساده و رون بی نقص تون که ازش زلالی می چکه و آدمو با خودش می بره حتی اگه یه مثنوی نزدیک به صد بیت باشه براتون آرزوی توفیق دارم با احترام
 
 
علیرضا صادقی
 
 
با درود به حضرت استاد آرمین عزیز
  
    مثنوی بلند شما را با شوق تمام جرعه جرعه نوشیدم و از باده ی سکر آورش سرمست شدم وزن کوتاه با ابیاتی بدون حشو و گزین کردن واژگانی مناسب و خوش آهنگ در کنار هم همراه با تصاویر روشن و پیامی روشن تر از روشنی از ممیزه های این شعر استوار خراسانی وار است انگشت بر روی درد گذاشته اید و به زیبایی آن را با همه ی عللش به تصویر کشیده اید زبان قابل فهم و آراسته به آرایه های هنری شما من مخاطب را از آغاز تا پایان با شاعر همگام می کند جاذبه ی کلام به گونه ای ست که شش دانگ حواس خواننده بدان معطوف می گردد و حاضر نیست کلام تمام شود با همه ی بلندی ابیات احساس خستگی به من خواننده دست نمی دهد زیرا دارم شعر می شنوم و می خوانم نه نظمی سست و بی مایه قافیه ها و ردیفها همه حاصل یک زایمان طبیعی است که در جای خود نشسته اند و احساس تصنعی بودن و ساختگی به مخاطب دست نمی دهد از دل برخاسته و بر دل می نشیند برای آن استاد عزیز و بزرگوار آرزوی سلامت و توفیق دارم با احترام
 
 
 
فهیمه پایدار
 
 
 
    در روزگاری که به بهانه نوآوری سخنانی بی معنی و پوچ را به جای شعر به خورد مردم می دهند و همه ی ابزار زیباشناختی را از کلام می گیرند تا به قول خود شان مفهوم تجلی بیشتری داشته باشد و از سرمایه های گرانبهای میراث گذشته روی برمی تابند سروده های استوار شما با زبانی سالم و روان و قابل درک غنیمتی ارزشمند است مثنوی پدرسوخته طنز دردآمیز روزگار ماست که ناخواسته به وسیله ی گروهی خودکامه بر ما تحمیل شده است بیان پدرانه شعر دغدغه ی همه ی پدرانی است که فرزندی برومند و جوان در خانه دارند و نگران سرنوشت اویند که اگر جز به استعداد و دانش خود به جایی متکی نباشند با هر مدرک تحصیلی و استعدادی باید خانه نشین شوند و سرانجام به اعتیاد و فسادهای رایج کشیده شوند بیان چنین دردها با زبانی ساده و روان می تواند مخاطبان بسیاری داشته باشد و هشداری برای همه و این پرسش را مطرح کند که با چنین حال و روزی به کجا می رویم؟ دست مریزاد استاد که زیبا سروده اید مانا بمانید و موفق باشید
 
 

 

دانیال رفیعی

 

 

برس به داد من ای بی وفا نگار و ببین

دلم شکسته و من گشته ام بسی غمگین

ز بی وفاییت ای مه جبین کنم شکوه

شکایتت بکنم من از این غم سنگین

به روز عدل چو حاضر شوم به محضر دوست

بیان کنم غم و آهی کشم ز قلب حزین

چو دیدمت به میان نگاه مردم شهر

دل از دلت ببریدم....شدم بسی بدبین

و من ندارم امیدی به تو که چون آتش

بسوختی دل لامذهبم.....بدارم کین

ز زلف مشکی و آن چشم چون ستاره ی شب

ز دست هایت و آن جامه های عطر آگین

به یاد خود تو بیار آن دمی که تیر نگاه

درید چشمم و من خوردم از خم زرین

کنون تویی که شکستی به سنگ ظلم و جفات

دلم و شیشه ی میخانه را.تو ای بی دین


 
حسین میدری

 

 

درود بزرگمرد!

هرچه سبز باشی و طراوت و تازگی بهار را در حریر آواز مستانه ی گنجشکان بامدادی بپیچی، هرچه صدای پای بهار را به گوش شاخساران پچ پچ کنی و برای شان شعر شکفتن بخوانی، هرچه دست نوازش سایه سار مهربانی ات را بر سر و روی خاک خسته بکشی باز هم پاییز که از راه برسد چاره ای جز غم خوردن و افسردن و پژمردن و از شاخه جدا شدن و بر خاک افتادن برایت نمی ماند. باید از آنهمه بودن دست بکشی و با بغضی ناباورانه کفشهایت را جفت رفتن کنی. آنچه از تو به جا می ماند شاید روزی روزگاری خش خش گامهای رهگذری باشد که از کوچه باغ یادت رد شده و شاخه ی خالی از حضورت را حسرت خورده است.. شاخه ای که هر بهار باز برگی جای تو را بر روی آن خواهد گرفت.. اما درختان تمام باغها می فهمند که دیگر هیچ برگی برگ تو نمی شود..
خبر کوچ ناگهانی دکتر شیوا صارمی بسیار دردناک و جانخراش بود ..
راستی افتادن ما چندمین برگ است؟؟

 
 
 
آرمین
 
 
دوست عزیز جناب میدری 
 
 
   خبر تاسف بار خاموشی چراغ زندگی فرزانه ای چون استاد صارمی را با همه ی اندوه جانکاهش که در حریری از زیباترین بافه های کلامی ارسال کرده بودی دریافت کردم برای همه ی موجودات در این سرای سپنج و عاریتی این سرنوشت محتوم رقم خورده است حیرانی ما از این است که نمی دانیم پس از این کوچهای نابه هنگام در کجای مدار این چرخه ی هستی قرار می گیریم آری من و تو در کدامین نوبت از شاخه جدا خواهیم شد پرواز دکتر شیوا صارمی به ملکوت اعلی را به خانواده اش و همه ی کسانی که دوستش می داشتند تسلیت می گویم ( بیا تا قدر یکدیگر بدانیم / که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم ) با احترام  
 

 

شهبارا

 

 

سلام شاعر بزرگوار و گرامی . ببخشید که دیر به شما سر می زنم . شعرتان را خواندم ؛ روان و سلیس است . زبان شعرتان مرا به یاد اشعار انتقادی و طنز ایرج میرزا می اندازد . همیشه شاعر باشید و طبع شعر تان همیشه روان باشد .

 
 
 
 
باقری

 

 

سلام جناب آرمین
پس از مدت ها مجالی به دست آمد تا به وبلاگ شما سری بزنم و از طبع روان تان بهره مند شوم.
با آرزوی قلمی همچنان سر شار

 

 

یوسف بینا

 

 

سلام حضرت استاد!

شعر در نهایت ربزدستی و استادی سروده شده است. و به قول اخوان ثالث :

زهی, احسنت, بخ بخ, آفرینا !

با بهترین آرزوها
و
به امید دیدار.

 
 
 
 
 مهدي دمي‌زاده
 
 
سلام دوست عزيز ...
نگاهي اجتماعي و منتقدانه داشتيد در باب اين روزها ....
و فرهنگ
در ميان موهاي عابران
به سيخ كشيده ميشود ....
 
 
 
 
جابر ترمک

 

 

 

درود بر فرهیخته گرامی جناب آرمین عزیز 
   

حضورتان مایه مباهاتم گردید در مورد نظر موجزتان نیز که فرموده اید علف های هرز نمی توانند به لایه های مصور شعر کلاسیک راه یابند باید به عرضتان برسانم که بگذاریم در این میدان جولان دهند ببینیم چقدر مخاطب برای خودشان دست وپا می کنند البته با حضرتعالی در مورد هنرمندی شعرا در شعر کلاسیک هم عقیده ام اما در مورد مثنوی بلند واجتماعیتان که زبان نیشخندش می تواند مسیرهای عبرت را بگشاید درحد بضاعت مزجات اگر جسارت نباشد حرف می زنم .
شعرتان اگرچه یک قالب پند گونه دارد اما می توان آن را در حیطه طنزهای اجتماعی مورد مداقه قرار داد . من فکر می کنم دردی که شما از جامعه دارید مبتلابه اکثریت انسان های دلسوزی است که روحی بلند دارند و این روح بلند در آلونک کوچک دنیا نمی گنجد بهمین دلیل از درونتان این درد را فریاد زده اید . مدرنیسم در سه دهه اخیر نتوانسته روح های بلند را به چالش بکشد این اعتقاد قلبی من است . هنرمندیتان را در خلق تصاویر وایماژهای قوی وفوق العاده در مثنوی می ستایم . نمی خواهم به مقصران دردهای اجتماعی جامعه بپردازم اما جوانهایی که به دامهای مختلف گرفتار شده اند به نحوی همه کسانی را که در برابرشان مسئول بوده اند به چالش کشیده اند و این درمان نمی شود مگر با ایجاد یک باور فوق العاده قوی فرهنگی که همه خودشان را سهیم بدانند . همه می دانیم جوان با یک احساس دیوانه وار به میدانی پا می گذارد که خودش را باور کند باور او گاهی او را به ورطه های سهمناک می کشاند که تصنعی از اهداف شوم مسببان آنها می باشد بنابراین به استناد این نکته که ( املای نوشته نشده غلط ندارد ) باید قبول کنیم که جامعه می توانست با دریافتن جوانان جلو بسیاری از مفاسد را بگیرد بگذریم :
از مثنوی تان لذت وافر بردم امید که روزی جامعه دردهای فرهیختگانش را برتابد
ارادتمند - ترمک

 
 
 
قباد حیدر

 

سلام استاد / مثنوی پر و پیما نیست .
خبری بود که کلی بیمارستان و تخت و مخت برای شهروندان تهرانی که دم به دم سکته مغزی می کنند قرار است مهیا شود ( روزنامه شرق) نمی دانم چند شنبه /
کلی دست به دعا بردیم که خدا را شکر اگر مسئو لین به فکر این اهالی مفلوکیده نباشند چه باید کرد ؟/ خوب این جما عت از سر سیری و غرب زدگی هی لنگشان در می رود و سکته مغزی هم که مد شده / شما هم دعا کنید برای پدران آدمهای دلسوز و به فکر مر دم. بعد اینکه این جو انها ی سیرو میر و گنده از سر خوشی میروند می شوند او باش و اراذل و معتاد / و چه زیبا تمشیت می شوند ملاحظه که می فر ما ئید؟ استاد / و اینکه در روزهای سخت شعرا نقش مورخ را هم داشته و دارند . رنجنامه زیبایست.
ضمنن تشریف آوردید نظر عمومی مرقوم بفر ما ئید ممنون می شوم.

 
 
امیر محمد اعتمادی

 

سلام.

متشکرم از دعوت تان . و باز ممنون که مرا از خواندن این شعر بی نصیب نگذاشتید. خواندن شعر خوب این روزها خود غنیمتی است.
خوشبختانه به وزن و ... احاطه دارید و خوب می دانید از چه بگویید . همین احاطه و توانایی تان است که شعرتان را دلنشین می کند.البته کار دشواری است در این ژانر سرودن و به همین دلیل گاهی به کمیک نزدیک می شود و گاهی به طنز و این تاب خوردن در میان این دو باعث می شود شعر یک دست به نظر نیاید . قسمت اولش که مصرعی با... پدرسوخته مطلع کار است نوید یک شعر سراسر کمیک می دهد که البته در این قالب و این وزن بسیار نیکوست اما در اواسط کار از کمیک خارج می شود و ...جای کار دارد تا به ساختاری کامل دست یافت .
و انگار خروج از فرم اصلی راه و رسم دیرین شماست !!! چرا که در شعر آسمان آبی هم یک بیت اضافه است که به چفت و بست کار لطمه می زند و آن بیت روستاییزاده ام ... می باشد که به نظر من هیچ دلیلی برای حضورش در شعر وجود ندارد.
از طرف دیگر این را نیز باید اذعان کرد که چه گفتن را خوب می دانید و به نظر من خوب است که روی « چه نگفتن » کار کنید .در خیلی موارد چه نگفتن بسی مهمتر از چه گفتن است .
و از همه گذشته ، اینها را نظر یک دوست فرض کن نه یک نقد .

 

 آرمین

 

 

جناب اعتمای عزیز: با سپاس از آن دوست فاضل و شاعر فرهیخته اشارات و نکته های قابل تامل تان را به گوش جان شنیدم و پذیرفتم حق با شماست با امید بیشتر آموختن همه ی ما از یکدیگر و رسیدن به حد ایده آلی شایسته مانا بمانید و سربلند / با احترام  

 
 
 
رضا افضلی
 
 
 
 
اگر چه آرمین در بیشتر شعرهایش زبانی سهل ممتنع دارد، ولی زبان شعر روان او به نام «پدر سوخته» یاد آور زبان شعری ایرج میرزاست. همچنان که شعر«مطایبه» نیز زبانی ساده و در عین حال طنز آمیز دارد...

آن چه خواندید پاره ای از مقدمه ای بلند بود که بنده چند سال پیش بر یکی ازدفتر های شعر دوست شاعر و فاضلم محمود رضاآرمین نوشته بودم .آن دفتر گویا در نوبت انتشار است. به هر حال برای او و همسر وفادارش آرزوی سلامتی دارم.افضلی
 
 
 
 
آرمین
 
 
    ضمن سپاس فراوان از زحمتی که با نوشتن مقدمه ای مفصل برای معرفی مجموعه ی آیینه در غبار متجمل شده اید ولی چنانکه مطلع هستید در آخرین لحظات از درج هر نوع نوشته و مقدمه ای به دلایلی چند که از آنجمله به مصداق / مشک آن است که خود ببوید نه عطار بگوید . منصرف شدم و غرضی خاص در رد آنهمه احسان نبوده است از این روی قرار شد در جای مناسب دیگری از نوشته ی آن دوست عزیز استفاده شود البته در  پاییز ۸۷ در واپسین روز نمایشگاه بین المللی هفته ی کتاب که ( آیینه در غبار ) با مجموعه ی  ( دم در بندعشق) استاد محمد قهرمان همزمان و در یک سالن با مجری گری شما  رونمایی شد بخشهایی ازنوشته ی خود را در فواصل برنامه به زیبایی و استادی تمام خرج کردید که بارها بر حسب وظیفه مراتب سپاسگزاری خود را از آن دوست قدیمی و همراه صمیمی اعلام داشته ام لذا از جایی که آیینه در غبار در مدتی کمتر از سه ماه نایاب گردید و تا کنون نقدهای بسیاری از جاهای مختلف حتی خارج از کشور برآن نوشته شده و نیز به طور حضوری و یا از طریق تلفن خوانندگان این اثر مراتب رضایتمندی خاطر و خرسندی خود را ابراز داشته اند - که برای من موجب دلگرمی و مباهات است - پیشنهاد می کنم نوشته ی کامل خود را از طریق ایمیل برایم ارسال کنید تا در کنار دیگر نظرها در چاپ دوم که پس از چاپ چهار اثر دیگر در یک مجلد به صورت مجموعه ی پنج جلدی چاپ خواهد شد از آن استفاده گردد با احترام .  
 
 
 
 
 دکتر غلامرضا خواجه علی :

بنام خدا


با عرض سلام و تشکر از دعوتتان.
مثنوی زیبایی از شما را شاهدم که با زبانی ساده و لحنی صمیمی اما نقادانه و حکیمانه جاری شده است.اما، ای آقا! کو گوش شنوا؟
این مثنوی مرا به یاد شعر"همیلا" ( "مناظره ی پسر لر و دختر شهری")از جناب" داراب افسر بختیاری"می اندازد.آنجا که در مورد مد لباس و آرایش و ...می گوید

 
 
پسر-
خياط پدر سَي تونِه كِردِه مِنِه كيسه

كِر ونده به كيسه بِس اِگو چين و پليسه

’جوِه ت به تَنِت مِسَ بِرِهزه هِي اِديسِه

تَرسم كه عرق ’پاي همه پاهات ِ بخيسه

مَرپيل نِداري بِروي تا دم بازار

مَر چيت نِداري بكني ’جوه و شولار

دختر-
سلماني ما پيچ و خم از زلف در آرد

صد تاب به يك تاب زهر تاب بر آرد

گاهي به سر انگشت پس گوش بخارد

تا آنكه ترا بر سر اين راه بكارد

خوش بر‌ِش و كوتاه بود زلف چليپا

دلها همه از شانه بريزد به سرپا
پسر-
’بووتون همه ’مردِه كه پَلاتونِه بريدين

تِي نفس خوتون هيچ خجالت نكشيدين

قيچي نِه كشيدين، همه دلهانِه كه ديدين

پَ سي چه به درد دل دلها نرسيدين

ايكاش ’مو دِلاك قرمساق ِ بديدم

تا تار ِ سر ِ زلفِت ِ باجون بخريدم
 
 

دخترـ

بين صورت من از اثر پودر شده ماه

سرخي لب من ز رژ اينسان شده دلخواه

اين زلف خم اندر خم من گشته چليپا

آرايش ما بين و خبر بر به هميلا

تا كلفتي خانه ما را بپذيرد

يا غم خورد آنقدر كه از غصه بميرد

پسرـ-

اي قَدر نَساهين به ’گپاتون گچ و آهك

آهك اِرَوه ’ورمِنِه تي تون اِزنِه لَك

زلفانِه مَپيچين بِه يَك چي ’دم اردك

سينه مَكنين واز و زِ سرما بَزِنين دَك

اي پنجه رِازون كَل وكوسه نَدرارين

مَرتعزيه خونين كه شيطونِه اِيارين

 
  
می بینیم که داراب افسر "بزک" کردن دختران را به نقد می کشد.و خوشا به حالش که حالا زنده نیست تا ببیند پسران زمانه ی ما دخترانه آرایش می کنند و بالعکس.
ببخشید که حاشیه رفتم. در مورد مثنوی آموزنده ی شما چند نکته به نظرم رسید که عرض می کنم:
1-عدم استفاده از علایم نگارشی در برخی ابیات که به نحوه ی خواندن شعر ضربه می زند.مثل:
اي پسر هرزه دَرا، با توام!
گوش کن آوای مرا، با توام!

در مصرع اول این بیت،اگر"هرزه درا" با هم خوانده شود، معنی"ای هرزه در"تداعی می شودکه هم نامفهوم به نظر می رسد و هم تکرار حالت ندایی است( که با "ای پسر"اول جور درنمی آید).این در حالی است که با گذاشتن یک علامت استفهام( و یا حتی"کاما")بعد از "هرزه"مشکل حل می شود.(البته حالت سومی نیز وجود دارد و آن اینکه ممکن است در گویش محلی شاعر این عبارت معنایی خاص داشته باشد.)
یا مثل:

ياوه درا بيهُده بافي چرا؟

آخر هر جرم و خلافي چرا؟
اگر یاوه به معنی هرزه و بیهوده باشد،"یاوه در"می تواند کسی باشد که در بیهودگی بسر می برد .در اینجا "یاوه درا"به معنی" ای کسی که در بیهودگی بسرمی بری"می باشد که برای تداعی این معنی علامت(!)ضروری است
 
 2-در این بیت:
شیشه کشی شیشه که بسیار زود

دود شود خرمن جان تو دود
اول اینکه:باز همان لزوم رعایت علامت های نگارشی و دوم اینکه:"دود کند"درست تر است.
3-استفاده از واژه های خارجی بخصوص انگلیسی در شعر کلاسیک ،گاهی وزن و قافیه ی شعر را تحت تاثیر قرار می دهد.در این مثنوی به مقایسه ی کاربرد دو واژه می پردازیم که یکی "تتو" است و دیگری"کراک".
"تتو"یا "تاتو"(Tattoo) همان عمل خالکوبی است که این روزها برای ایجاد خط ابرو و غیره نیز استفاده می شود. جناب "آرمین"از این واژه استادانه استفاده کرده اند ،آنچنان که خواننده گمان نمی برد واژه ای بیگانه است:
تا دُم ابروی تو گردد دراز

بهر تتو کرده ای آغوش باز؟

آبروی خود به تتو می بری

طعنه به جان از همگان می خری
 
 واژه ی دوم"کراک"است که البته درست آن"کرک"(Crack)است.به این بیت دقت کنید:

از چه روی در پی سمّ ِكِراك؟

تا کند این زهر هلاکت هلاك؟

اگر "کرک"درست باشد ،آنگاه قافیه خراب می شود.پس به نظر می رسد که تلفظ صحیح واژه های بیگانه در شعر ضروری باشد.
جسارت اینجانب را ببخشید.
سالم و شاد باشید.
 
 
 
پریسا گلی نیا

 

سلام

ممنون از دعوتتان...
کار طنز را دوست دارم...اما تا به حال....
پس نظر کارشناسانه نمی توانم بدهم
همه ی این مثنوی بلند را با دقت خواندم
نکته های ظریفی داشت...
و موضوعی قابل توجه...
کار خوبی بود.

 
 
 
 
 
 
 

لای و لوشها

 

همراه صمیمی سلام

 

 

            

 

 

لای و لوشها

     

 

 این خرد ماهیان لجن جویهای شهر

راهی به ژرف آبی دریا نمی برند

در لای و لوش لول زده بس که همچو کرم         

با خود به غیر گَند به هرجا نمی برند

  

این کور باطنان سیهکار پر فریب    

در کوره راه طینت ناپاک ِخود گم اند

 دم می زنند گرچه به هرجا ز مردمی

اما چو دیو خصم دل و جان مردم اند

 

چون موشهای کور، به سوراخ می خزند   

از بیم تابناکی خورشید ِجانفروز

در انزوای غربت تاریک ِدخمه ها  

سر می کنند عمر ِعبث را به ساز و سوز  

 

با قدمتی به کهنگی سرنوشت خاک  

پیوسته در گریز ز آب اند و آفتاب

آیینه پیش روی ندارند و غافل اند

از ظلمتی که مانده نهان در پس نقاب

 

این قوم خودپسند به دور از یقین عشق 

در باید و نباید و تردید مانده اند

با چشمهای بسته به رخساره ی امید   

تا انتهای یاس ندانسته رانده اند  

 

اینان کی اند و اهل کجایند کاینچنین

باد بروت و فخر فروشند بر همه 

این بخیه ی سکوت زده بر دهان خلق،      

تا چند دلخوش اند به غوغا و همهمه  

 

     

 

نظر دوستان :

 

 

پرستو ارسطو

 

 

قابليت های تازه ی سروده های کلاسیک در حوزه ی بیان دیدگاه های اجتماعی وسیاسی با شاعران دوران ساز وروشنفکری چون جناب سیستانی خود را به رخ مخاطب می کشند تادر قلمروی نوين نظم شعر فارسی هم ماندگارهایی با معيارها و شاخصه های فكری- اجتماعی خلق شوند و این شعر از نوع استخواندار !
وحرف وبودار انست که بسیار استادانه و هوشمندانه نیش رده!طبیعی است که از استاد ی چون شما انتظاری غیر از این هم نمیرود
ا
لاش ولوشها! این نماد و پديده ی رذالت ها که در تمام لايه ها و سطوح جامعه و فرهنگ ما جا خوش کرده اند را بسیار زیبا تصویر وتوصیف کرده اید هم شكل درونی ومفهومی هم كيفيت تصويرگری وهم روش معناپردازی در این سروده و وروش کاربرد ی شما را تمجید می کنم.افسوس که شاعران خوش قریحه و ناطق ما امروزه همگی انسان های سياسی شده اندو دغدغه های سیاسی برای شاعر هم چون دیگران که روحی مسئول دارند در مرکز این معادله قرار گرفته اند به امید روزی که مضامین امید و بهار ونشاط وطراوت دوباره دست مایه سرایش گردد

با درود واحترام به شاعر نازنین سهی گرامی

 

کوروش همه خا نی

 

شعری پر صلابت قوی و ماندگار ازت رویت کردم آفرین

 

 

سعید عندلیب

 

 

صمیمیت بیان ,سلاست گفتار , استحکام کلام , فخامت مضامین , آگاهی و

برخورداری از اندوخته های ادب کهنسال پارسی از ویژگی های شعر استاد"سهی

سیستانی" و وارستگی وبزرگواری و آزادگی از اختصاصات شخصیتی اوست

تحسینش می کنم وبر ذوق و مرامش درود می فرستم

 

 

علیرضا صادقی

 

با درود به استاد آرمین بدون مقدمه می خواهم بگویم اینکه شاعر آیینه ی زمان خویشتن است امر مسلم و قابل قبولی است به گمان من شاعر و هنرمند به طور کلی به ساز کوک شده ای می ماند که در اثر کوچکترین صربه ای به ارتعاش درمی آید و از اعماق درونش واکنش طبیعی و مناسب بروز می کند شاعر وجود متعلق به جامعه ای است که در آن زندگی می کند و هرچه با مردم بیشتر بجوشد بهتر می تواند به پیچ و خمهای درون شان راه بیابد و فریاد رسای گلوی شان باشد و به انجام رسالت شاعرانه ی خود نزدیک تر شود کسی که تورقی در آثار شما کرده باشد در پس آن ظاهر نجیب و آرام ناآرامی خاصی را که حاصل دغدغه های اجتماعی شماست به وضوح می تیند و اینکه کسی بتواند در گذر زمان دستخوش نوسانات فریبنده نشود کار آسانی نیست زیرا بسیار شاعران و هنرمندانی را می شناسیم که یک عمر شعار استقلال فکری داده اند ولی به محض آنکه یک وجب آب دیده اند در آن خود را غرق کرده اند سهی سیستانی را از دیرباز تا به امروز که می شناسم و کارنامه ی شعری اش را ورق می زنم از بوته ی آزمایش سربلند بیرون آمده است و این موهبت را به جامعه ی ادب متعهد و خود آن عزیز بزرگوار تبریک می گویم در این سروده که از زبانی سخته و استوار برخوردار است با حفظ محور عمودی مضمون شاعر توانسته است به لحظه هایی از تصاوویر جامعه ی خود نگاهی نقدآمیز داشته باشد و بی پروا حرفش را بزند لای و لوشها کرمهایی که در لجن می لولند و بوی تعفنی که در فضا می پراکنند طنین شعارهای پوچ و یکنواخت همه و همه تصویر گر صورتهایی از زندگی امروز ماست که به سختی در آن نفس می کشیم دست مریزاد که زبانی استوار و سالم و نگاهی ژرف دارید برای تان توفیق آرزو می کنم با احترام و ارادت

 

امیر عرفانی

 

 

با احترام وسواس شما را در حفظ زبانی سالم ساده و قابل درک می ستایم طبیعی است که علاوه بر خواص طیف وسیعی از مخاطبان عام را در نظر دارید در حال سادگی یادآور سهل ممتنع بودن کلام سعدی هستید که با دم دست ترین عناصر زبان تصاویر بدیعی خلق می کند شما را از جمله شاعرانی می دانم که قدم در اقلیم ماندگاری گذاشته اند و این گفته ی من نیست بلکه آثار اثرگذار شما منادی آن است جسارتدر کاویدن دملهای چرکین جامعه و نمایاندن زشتیها و زیباییهای حالات انسانها کمترین وظیفه ی هنرمند است که آیینه وار باید بدان بپردازد با این امید که لای و لوشی بجا نماند و زلالی آب را با هم تفسیر کنیم با ارادت ویژه

 

 

ثمانه ی امیدوار

 

 

از شعرهای خوب تون لذت می برم و پر محتوایی آرثارتون رو ارج می نهم چون باعث دلگرمی من اند می تونم از شما الگو بردارم و کارهاتونو سرمشق خوبی برام هست متشکرم استاد که از تون خیلی چیزها رو یادگرفتم لای و لوشهاتون معرکه بود شما از اون کسایی هستین که خوب می بینید و خوب دیدن هنر کمی نیست موفق باشین و سرشار شعر