پدرسوخته
خبر :
مجموعه ی ( دلشوره های شیرین )
پس از دلشوره های فراوان از طریق نشر آهنگ قلم با مقدمه ی استاد خسرو احتشامی غزلسرای نامی معاصر در ۱۶۰ صفحه انتشار یافت برای دریافت آن لطفا با قید آدرس پستی به همین وبلاگ مراجعه بفرمایید / با احترام سی و یکم تیر ۱۳۸۹
همراه صمیمی سلام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پدرسوخته
اشاره ای طنز گونه به جوانهایی
که کورکورانه تقلید می کنند
هان پسر جلف و پدرسوخته
آتش صد شيطنت افروخته!
رفته پي ننگ و رها كرده نام
در عوض پخته شدن مانده خام
معرفت و عزّ و وقار تو كو؟
دانش و فضل تو و كار تو كو؟
اي پسر هرزه دَرا، با توام!
گوش کن آوای مرا، با توام!
تا دُم ابروی تو گردد دراز
بهر تتو کرده ای آغوش باز؟
آبروی خود به تتو می بری
طعنه به جان از همگان می خری
از چه سبب زن شدنت آرزوست
این هوس زشت بسی نانکوست
چند كَنی موی ز ابروي خويش؟
مسخ كني با بَزكي روي خويش؟
چند پي هرزگي آواره اي؟
چاره به دست تو و بيچاره اي؟
پرسه زنی عاطل و باطل به راه
گاه به چاله دَری و گه به چاه
اي كه همه كار تو گمراهي است
در دل تو وسوسه ی واهي است
تا كه به پايان بري آغاز را
پيشه كني در همه جا ناز را
مدرسه را زود رها كرده اي
جز به خودت بر که جفا كرده اي؟
اي به كجی شهره ی هر راسته
رفته پي آنچه دلت خواسته،
سكّه ي لذّت چو گدايي كني
خرج ره جلوه نمایی كني
گام نهی در گذر خودسری
چند ازین ره به خطر بگذری؟
كار تو الواطي و هوچي گري ست
كلّه خري كردن و خيره سري ست
با پُز عالي شده اي آس و پاس
موج زند در نگهت التماس
رنگ به لب لاك به ناخُن زني
تا كه شوي همچو زنان جان كني
خرج هوس با هوس آري به چنگ
نام نهي بر سر سوداي ننگ
اي شده شه مات و ز هر سوي، كيش
چند پي بنگی و چرس و حشيش
از چه روی در پی سمّ ِكِراك؟
تا کند این زهر هلاکت هلاك؟
شیشه کشی شیشه که بسیار زود
دود شود خرمن جان تو دود
گرچه زند چرخ تو پیوسته لنگ
جور كني باز بساط سُرنگ
مسخ شده چهره ي زيباي تو
پست شده قامت و بالای تو
روز تو چون شام، سيه گشته است
عمر عزيز تو تبه گشته است
در دل گنداب عَفِن گم شدي
آينه ي عبرت مردم شدي
اي شده انگشت نماي همه
وای من و، و ای تو، وای همه
در به در و خسته جگر كو به كوي
داده اي از كف گُهر آبروي
طرد چو ازخانه و كاشانه اي
ساكن بیغوله و ويرانه اي
کار تو همواره خطا کردن است
قامت چون سرو دو تا کردن است
ياوه درا بيهُده بافي چرا؟
آخر هر جرم و خلافي چرا؟
با دو سه تن منحرف هرزه پوي
آب تو رفته ست هميشه به جوي
در سر ره دام هوس گستري
دين و دل از هر كه رسد مي بري
ای به همه فوت و فنی آشنا!
مشتري جنس دكان ريا!
کرده ای از راه خطا با شتاب
هیکل مردانه ی خود را خراب
آنهمه اطوار نیاید به کار
کار زنان را به زنا ن واگذار
ای خس در آب شناور شده
با همه شک دور ز باور شده
از ره روشن كه به چاهت فكند؟
زشت نمود و ز نگاهت فكند؟
راه گنه بر تو كه هموار كرد؟
با تو كه سحر اينهمه در كار كرد؟
آنکه به هم بافت برایت دروغ؟
بست به چشمان تو راه فروغ؟
آنکه نگاهش به گنه ژرف بود؟
زیربنای عملش حرف بود؟
بود دو رویی و دغل کار وی؟
فلب، همه سکّه ی بازار وی؟
چوب کج و خشک ِبه دور از تری؟
مدّعی رتبه ی پیغمبری؟
کیست که بر تو در محنت گشود؟
کاست ز شادی و به رنجت فزود؟
کیست که بر تو در تفریح بست؟
کیست که جان تو به اندوه خست؟
این دغل و دزد سیهکاره کیست؟
این بتر از هر بد و پتیاره کیست؟
مرگ براین فتنه ی مرگ آفرین!
راهزن زندگی آن و این؟
دزد سر گردنه ی آرزو؟
قلدر و قداره کش یاوه گو؟
معرکه گیر سر بازارها؟
دلقک خو کرده به اطوارها؟
منحرف و هرزه ی بی بند و بار؟
کرده جهانی به مصیبت دچار؟
مرگ بر اینان که خطا پیشه اند
مفسد فی الارض و بد اندیشه اند
حرف دلم را ز وفا گوش کن!
با همه تلخی چو عسل نوش کن!
نیست سخن از ره ما و منی
نیست مرا با تو سر دشمنی
دشمن ما بی وطنی خانگی ست
خشم گرفتن به تو دیوانگی ست
دشمن ما دوست نمایی خودی ست
باوری از سادگی و لابدی ست
تا نشود از تو صدایی بلند
تا که نپرسی من ایشان به چند؟
تا که نخیزی ز لجن جویها
خو نکنی جز به عفن بویها
مشت تو از خشم نگردد گره
بهر کسان، کاین بگذار آن بنه!
از تو علیل تبهی ساختند
غرق فساد و گنهی ساختند
همچو نخودکشمش مشکل گشا
یافت شود گرد به هر روستا
قیمت ارزان و فراوانی اش
می برد از یاد پریشانی اش
در اثر وسوسه ی حیزها
مدرسه ها پر شده زین چیزها
قامت دشمن شكني راست كن!
آنچه خداوند ز تو خواست كن!
بیهده گردی مکن و هاي و هوي!
جان بفشان در طلب آبروي!
ساحل آرامش جان برگزين!
در عوض ضعف، توان برگزين!
چشمه ي زاينده ي جوشنده باش!
سيل شو و سيل خروشنده باش!
سينه ي بي كينه ي الوند شو!
قلّه ي سرسخت دماوند شو!
كاوه صفت تا كه شوي رو سفيد
در كف جان گير درفش اميد!
سبز بروی از دل خاک وطن!
تا که ببالد به تو هر کس چو من
اي كه دليري به جهان كار توست
عشوه فروشی نه سزاوار توست
گوهر خود را ز کف آسان مده!
قیمتی است آن به کس ارزان مده!
جان به كفاني كه چنان تاختند،
در دل دشمن شرر انداختند،
تا که گذشتند ز جان و ز تن،
مست شدند از می عشق وطن،
در گذر یورش " فَتح المُبین "،
شد تن شان سفره ی رنگین مین،
با مژه مین از سر ره روفتند
وان به سر خصم وطن کوفتند
اَبروی شان چون تو تتویی نبود
آبروی جمله گرویی نبود
عشق وطن را چو به سر داشتند
سعی به تحصیل هنر داشتند
خوب برای دگران پل شدند
تا که به خون غرقه ز کاکل شدند
همچو تو هرچند جوان بوده اند
لایق بس نام و نشان بوده اند
بر هوس دل به جهان پا زدند
پا به همه خواهش دنیا زدند
گرچه ز جمع من و تو کم شدند
مهر فروزنده ی عالم شدند
دیو خزان تاخت چو بر نوبهار
باغ تهی ماند ز هر برگ و بار
ای گل شاداب گلستان عشق
زنده و جاوید به تو نام عشق
عشق بياموز و به جان زنده شو!
شمع ره مردم آينده شو!
تا كه دلت غرق محن گشته است
دل نگران تو وطن گشته است
در پی حفظ گُهر خويش باش!
مثل صدف عاقبت انديش باش!
داس درو شو علف هرز را!
سينه سپر كن خطر مرز را!
فرصت انديشه به دشمن مده!
بشنو و هرگز به گنه تن مده!
پاكتر از طينت آيينه شو!
روح سلحشوري بي كينه شو!
راه خرد پيشه كن اي هوشمند!
چند به غفلت سپري عمر، چند
تا نشده خرمنت از شعله دود
از دل اين فاجعه برخيز زود!!
نظر عزیزان:
استاد عباس ساعی
|
استاد بزرگوارم جناب آرمین - سلام
تو و شعرت آدم را به یاد آسمان و دریا می اندازید. بلند و پاک. شعر پدر سوخته آخرین تلاشهای پدری سنتی و البته دلسوز است برای نجات فرزندی است که در امروزهای نحس زندگی می کند. | |||||
|
| |||||
آرمین
استاد ساعی عزیز : به دانش و فرهیختگی و ادب و بزرگواریت خاضعانه احترام می گذارم اگرچه چون تو بزرگترین افتخار م در زندگی انتخاب و تداوم پیشه ی معلمی با تمام عاشقیهایش بوده و هست همواره خود را دانش آموزی تشنه ی دانستن دانسته ام و خرسندم که از این رهگذر چیزهایی در حد بضاعت آموخته ام پس از نقد شیوا و نگاه زلالت به مثنوی طنزآمیز ( پدرسوخته ) ابیاتی چند بر آن افزودم تا تنها به نصیحت بسنده نکرده باشم هرچند به بسیاری از علت العللها در آن پرداخته شده اگر دوباره گذارت به این پست افتاد آن را بخوان و باز هم نظر بده ممنون خواهم شد / با احترام و ارادت ویزه ![]()
سرکار خانم پرستو ارسطو
شاعر با بیانی سلیس و رسا بر ناهنجا ری ها و ناروایی های اجتماعی تاخته و شکوه از جوانانی که شکل و شمایل مردانه را نمی پسندند و در تمثیل های زیبا این نا بسامانی های اجتماعی را آماج زبان طنز آمیزخود قرار داده طنز در این مثنوی تلخ و گزنده است و فرایند گسترش بخشیدن به درونمایه این شعر را با بیت های زیبایی به اوج رسانده .....و عنوان آن برای من بسیار بکر و جالب بود
جناب سهی نازنین ...معلم و استاد مسئول دست مریزاد
با درود و احترام
علي فتحي مقدم
چند به غفلت سپري عمر، چند"...آفرين

احسان برات پور
بر می گردم و مفصل می خوانمتان
به امید دیدار



|
دانیال رفیعی | |||||
|
برس به داد من ای بی وفا نگار و ببین | |||||
| حسین میدری | |||||
|
درود بزرگمرد! هرچه سبز باشی و طراوت و تازگی بهار را در حریر آواز مستانه ی گنجشکان بامدادی بپیچی، هرچه صدای پای بهار را به گوش شاخساران پچ پچ کنی و برای شان شعر شکفتن بخوانی، هرچه دست نوازش سایه سار مهربانی ات را بر سر و روی خاک خسته بکشی باز هم پاییز که از راه برسد چاره ای جز غم خوردن و افسردن و پژمردن و از شاخه جدا شدن و بر خاک افتادن برایت نمی ماند. باید از آنهمه بودن دست بکشی و با بغضی ناباورانه کفشهایت را جفت رفتن کنی. آنچه از تو به جا می ماند شاید روزی روزگاری خش خش گامهای رهگذری باشد که از کوچه باغ یادت رد شده و شاخه ی خالی از حضورت را حسرت خورده است.. شاخه ای که هر بهار باز برگی جای تو را بر روی آن خواهد گرفت.. اما درختان تمام باغها می فهمند که دیگر هیچ برگی برگ تو نمی شود.. | |||||
|
شهبارا | |||||
|
سلام شاعر بزرگوار و گرامی . ببخشید که دیر به شما سر می زنم . شعرتان را خواندم ؛ روان و سلیس است . زبان شعرتان مرا به یاد اشعار انتقادی و طنز ایرج میرزا می اندازد . همیشه شاعر باشید و طبع شعر تان همیشه روان باشد . | |||||
| باقری | |||||
|
سلام جناب آرمین | |||||
|
یوسف بینا | |||||
|
سلام حضرت استاد! | |||||
و فرهنگ
در ميان موهاي عابران
به سيخ كشيده ميشود ....
|
|
|
||||
|
درود بر فرهیخته گرامی جناب آرمین عزیز حضورتان مایه مباهاتم گردید در مورد نظر موجزتان نیز که فرموده اید علف های هرز نمی توانند به لایه های مصور شعر کلاسیک راه یابند باید به عرضتان برسانم که بگذاریم در این میدان جولان دهند ببینیم چقدر مخاطب برای خودشان دست وپا می کنند البته با حضرتعالی در مورد هنرمندی شعرا در شعر کلاسیک هم عقیده ام اما در مورد مثنوی بلند واجتماعیتان که زبان نیشخندش می تواند مسیرهای عبرت را بگشاید درحد بضاعت مزجات اگر جسارت نباشد حرف می زنم . | |||||
| قباد حیدر | |||||
|
سلام استاد / مثنوی پر و پیما نیست . | |||||
| امیر محمد اعتمادی | |||||
|
سلام. متشکرم از دعوت تان . و باز ممنون که مرا از خواندن این شعر بی نصیب نگذاشتید. خواندن شعر خوب این روزها خود غنیمتی است.
آرمین
جناب اعتمای عزیز: با سپاس از آن دوست فاضل و شاعر فرهیخته اشارات و نکته های قابل تامل تان را به گوش جان شنیدم و پذیرفتم حق با شماست با امید بیشتر آموختن همه ی ما از یکدیگر و رسیدن به حد ایده آلی شایسته مانا بمانید و سربلند / با احترام | |||||
آن چه خواندید پاره ای از مقدمه ای بلند بود که بنده چند سال پیش بر یکی ازدفتر های شعر دوست شاعر و فاضلم محمود رضاآرمین نوشته بودم .آن دفتر گویا در نوبت انتشار است. به هر حال برای او و همسر وفادارش آرزوی سلامتی دارم.افضلی
|
بنام خدا
| |||||
كِر ونده به كيسه بِس اِگو چين و پليسه
’جوِه ت به تَنِت مِسَ بِرِهزه هِي اِديسِه
تَرسم كه عرق ’پاي همه پاهات ِ بخيسه
مَرپيل نِداري بِروي تا دم بازار
مَر چيت نِداري بكني ’جوه و شولار
دختر-
صد تاب به يك تاب زهر تاب بر آرد
گاهي به سر انگشت پس گوش بخارد
تا آنكه ترا بر سر اين راه بكارد
خوش برِش و كوتاه بود زلف چليپا
دلها همه از شانه بريزد به سرپا
تِي نفس خوتون هيچ خجالت نكشيدين
قيچي نِه كشيدين، همه دلهانِه كه ديدين
پَ سي چه به درد دل دلها نرسيدين
ايكاش ’مو دِلاك قرمساق ِ بديدم
تا تار ِ سر ِ زلفِت ِ باجون بخريدم
|
دخترـ بين صورت من از اثر پودر شده ماه اي قَدر نَساهين به ’گپاتون گچ و آهك | |||||
ببخشید که حاشیه رفتم. در مورد مثنوی آموزنده ی شما چند نکته به نظرم رسید که عرض می کنم:
1-عدم استفاده از علایم نگارشی در برخی ابیات که به نحوه ی خواندن شعر ضربه می زند.مثل:
اي پسر هرزه دَرا، با توام!
گوش کن آوای مرا، با توام!
در مصرع اول این بیت،اگر"هرزه درا" با هم خوانده شود، معنی"ای هرزه در"تداعی می شودکه هم نامفهوم به نظر می رسد و هم تکرار حالت ندایی است( که با "ای پسر"اول جور درنمی آید).این در حالی است که با گذاشتن یک علامت استفهام( و یا حتی"کاما")بعد از "هرزه"مشکل حل می شود.(البته حالت سومی نیز وجود دارد و آن اینکه ممکن است در گویش محلی شاعر این عبارت معنایی خاص داشته باشد.)
یا مثل:
ياوه درا بيهُده بافي چرا؟
آخر هر جرم و خلافي چرا؟
اگر یاوه به معنی هرزه و بیهوده باشد،"یاوه در"می تواند کسی باشد که در بیهودگی بسر می برد .در اینجا "یاوه درا"به معنی" ای کسی که در بیهودگی بسرمی بری"می باشد که برای تداعی این معنی علامت(!)ضروری است
شیشه کشی شیشه که بسیار زود
دود شود خرمن جان تو دود
اول اینکه:باز همان لزوم رعایت علامت های نگارشی و دوم اینکه:"دود کند"درست تر است.
3-استفاده از واژه های خارجی بخصوص انگلیسی در شعر کلاسیک ،گاهی وزن و قافیه ی شعر را تحت تاثیر قرار می دهد.در این مثنوی به مقایسه ی کاربرد دو واژه می پردازیم که یکی "تتو" است و دیگری"کراک".
"تتو"یا "تاتو"(Tattoo) همان عمل خالکوبی است که این روزها برای ایجاد خط ابرو و غیره نیز استفاده می شود. جناب "آرمین"از این واژه استادانه استفاده کرده اند ،آنچنان که خواننده گمان نمی برد واژه ای بیگانه است:
تا دُم ابروی تو گردد دراز
بهر تتو کرده ای آغوش باز؟
آبروی خود به تتو می بری
طعنه به جان از همگان می خری
از چه روی در پی سمّ ِكِراك؟
تا کند این زهر هلاکت هلاك؟
اگر "کرک"درست باشد ،آنگاه قافیه خراب می شود.پس به نظر می رسد که تلفظ صحیح واژه های بیگانه در شعر ضروری باشد.
جسارت اینجانب را ببخشید.
سالم و شاد باشید.
| پریسا گلی نیا | |||||
|
سلام ممنون از دعوتتان... | |||||