در سوک دوست دیرین، غزلسرای نامی، زنده یاد، استاد محمّد قهرمان
رفت ز کف، قهرمان شعر خراسان
مرد پر آوازه ی تمامی ایران
رفت و به ماتم نشاند پیر و جوان را
رفت و دریغا که رفت از نظر آسان
از لب بام فنا پرید سبکبال
تا برهد از جفای مردم نادان
یار عزیزی که در مقام رفاقت
داشت کمالی که دور بود ز نقصان،
شاعر آزاده ای که دفتر شعرش
اوج غزلهای ناب بود به دوران،
طبع گهر آفرین بحر وجودش
شعر تر و تازه داشت در صدف جان
حاصل عمری کز آن بزرگ بجا ماند
مشق زلالی بوَد، ز چشمهء جوشان
آنچه سروده به لفظ تربتی خود
مثل ندارد، قسم به حضرت سبحان
محضر او مکتب بزرگ ادب بود
حرفِ شفیعی ست این کلام گهرسان
رشتهء الفت ز هیچ کس نگسستی
با همه بودی مدام بر سر پیمان
داشت امیدی که آنهم از کف او رفت
رفت و بهارش بدل شدی به زمستان
شعر خراسان غروب کرد، چو افسرد
شمع فروزان این سرای و شبستان
آنکه غزل اعتبار خویش از او داشت
آنکه سخن را هماره بود نگهبان،
آنکه دلاویزی کلام لطیف اش
زنگ غم از دل زدود و تلخی حرمان،
آنکه سمند بدایع سخن نغز
بود به هر وقت و هرکجاش به فرمان،
عیب سخن را صریح گفتی و روشن
بیم نبودَش ز عیب گفتن عریان
صائب شیرین سخن به همّت او شد
بار دگر شهره و گرفت ز نو جان
داشت به سر شور زندگی و نمی خواست
خاطر کس را به هیچ واسطه پژمان
در ادب و نظم و مهربانی و الفت
هیچ نبودش قرین میانهء اقران
گرد جهان را اگر به شوق بگردی
باز نیابی چو او جواهر رخشان
جامهء نیلی به تن کنید و بگریید
در غم آن شاعر ادیب و سخندان
داغ فراقش به دل کشید چو لاله
همچو بنفشه، برید سر به گریبان
***
کس نچشیده به غیر زهر هلاکت
تا که جهان را به پای کرده جهانبان
آدمی آخر به مرگ تن بسپارد
گر بودَش عمر نوح و ملک سلیمان
کشته چو آفت گرفت بی اثر افتد
هرچه کند حیف حیف، غمزده دهقان
داغ عزیزان بوَد همیشه جگرسوز
نیست در اینجا نیاز حجّت و برهان
***
رفت و پس از رفتن اش به سوک نشستند
جملهء یاران و شاعران خراسان
مقبرهء شاعران توس کند فخر
چون بودش در کنار، گوهر غلطان
باز رفیقان شدند جمع به یک جای
تا نشود خاطری ز هجر، پریشان
تا بشود غصّهء جدایی شان کم
تا که ز هم بشنوند قصّه فراوان
حضرت گلچین، سُهی، کمال فشاندند
گل به قدومش " سَهی " که آمده مهمان
باد مخلّد به خلد روح بلندش
باد مؤیّد به لطف ایزد منّان
محمودرضا آرمین " سَهی " سیستانی یکم خرداد 1392