انجمن ادبی فرّخی سیستانی

 

انجمن ادبی فرّخی سیستانی

  جلسه ی هفتگی نقد شعر

بیست و نهم مرداد  88

 

لطفا فقط شعر را نقد بفرمایید

 

آیینه را بگردان تا در کنار مهتاب

عکسی بگیرد از ما آیینه دار مهتاب

یک عکس سایه روشن در یک غروب دلگیر

مثل شکوه پاییز در آبشار مهتاب

یک تک درخت غمگین که سر به زیر و لرزان ...

و دختری که باشد در انتظار مهتاب

مربع

آیینه دکمه را زد با برق چشمهایش

افتاد عکس ما در  دریاکنار مهتاب

یک نیم از خودم را رنگ غبار دیدم

آن نیمه ی دگر را پر از غبار مهتاب

یک آسمان شکستم در سوک نیم اول

آیینه را بگردان آیینه دار مهتاب

 

شاعر ؟

28/4/81

---------------

به بهانه ی نقد شعری در انجمن ادبی فرخی سيستانی


نخست اين که از بن جان شادمانم که همدم شما عزيزان هستم و می توانم از شگردها و تجريبات شما در گستره ی غزل ريشه دار دری بهره مند شوم . دو ديگر اين که به گمان بنده نقد شعر بی نام، خوبی هايی دارد و بدی هايی . خوبی هايش اين است که منتقد می تواند بی هيچ گونه پيش فرض و پيشداوری ای تنها به نقد شعر بپردازد و هراسی از رنجش و دلگيری کسی نداشته باشد و از مصلحت جويی های غير علمی رها باشد و تنها به کاستی ها و برجستگی های شعر بدون چشم داشتی به نام سراينده بپردازد . اينکار اما کاستی ها و بدی هايی نيز دارد که می تواند آسيب جای نقدی بخردانه ، ريشه مند و تاثيرگذاری باشد و کمی نيز نابرابر . برای نمونه از آن جايی که برای سنجش شاعری تنها يک اثر نمی تواند نشانه و ترازويی برای سنجش باشد بی گمان ازتاثير نقد نيز کاسته خواهد شد . ديگر آن که از آن جايی که در اين گونه نقد ها نمی توان تفاو تی ميان کسی که سال ها در جهان شعر استخوان ساييده است و موی سپيد کرده است با جوانی که تازه پای به جنگ جای شعر نهاده است ،قايل شد امکان دلزدگی و رمندگی در شاعری جوان بسی بسيار است و نابرابر. براستی آيا می شود با همان نگاه سخت گيرانه و موشکافانه ای که بايستی غزل قهرمان ، ابتهاج ، بهمنی ، سيمين ، آرمين و....را نگريست ، به غزل شاعری جوان نيز نگاه کرد ؟ در هر روی به گمان بنده در اين باره بايستی چاره ای انديشيد تا گرفتار نقدی سطحی ، ملال آور ، کم جان و تکراری ای نشويم .

..........................................

بگمانم دو گونه می توانيم با شعری و يا شاعری برخورد کنيم . نخست اين که آسان ترين و نزديک ترين راه را برگزينيم و بسيار ساده و غير مسئولانه بگوييم چرا فلان واژه را در شعرت بکار برده ای و فلان واژه را نه ، يعنی اين که سليقه ای و ذوقی عمل کنيم و سخن از چرايی های غير عالمانه بزنيم .راه ديگر سخن گفتن از چگونگی و کيفيت است  ، يعنی اين که هيچکس نمی تواند به شاعری بگويد چرا اين يا آن واژه را بکار نمی بری يا بکار برده ای اما وقتی شاعری شعرش را سرود همه اين حق را دارند تا بگويند که فلان واژه به اين يا آن دليل در بافت شعر خوب بود يا بد ، فلان بيت سست بود يا محکم، جا افتاده بود يا لق و تق ، بی بنياد بود يا زنده و ريشه دار و....
به گمانم در اين موارد اگر سخن همراه با منطق علمی باشد بر شاعر بايسته نيست که بگويد : دلم خواست ، چرا که خواننده نيز حق بيان نظرش را دارد . اصلا شعر برای خواندن سروده می شود .
بر هيچکس پوشيده نيست که ما دو گونه خواننده داريم ، خواننده ی عام و خواننده ی خاص .خواننده ی عام همان است که شعر را تنها با حس و ذوق خود می سنجد و از شعر تنها و تنها توقع لذت بردن دارد اما خواننده ی فن دان افزون بر لذت بردن از شعر در پی کشف ، تجزيه و تحليل نيز است و اين خواننده خواننده ای چيزدان ، اهل کتاب و صاحب نظر است و سره را از نا سره خوب باز می شناسد ، پس نديده گرفتن خواننده به اين بهانه که به من چه ديگران چه می انديشند کمی دور از خرد است چرا که حداقل برای من خواننده بخشی بزرگ از دليل سرودن شعر است .
با خواندن اين غزل به چند نکته پی بردم: نخست اينکه شاعر اين غزل ، شاعری با استعداد ،پرکار و جستجوگر است. و تلاش می کند تا در  شعرش فضاها، لحن ها و پيچ و خم های تازه ای بجويد و. به گمان من ارزش جستجوگری و پرکاری زمانی افزون تر می شود که هنرمند همواره نوجويی خود را آگاهانه با خوب نگريستن، خوب خواندن و خوب ديدن گره بزند و همانگونه که تلاش می کنند تا پيچ و خم های ذهنی خود را در هنر بنماياند ،همانگونه نيز تلاش ميکند تا راز پيروزمندی هنرمندان بزرگ را نيز کشف نمايد. کشف راز پيروزمندی هنرمندان بزرگ به معنای گرته برداری از هنر آنان نيست بلکه به معنای شناختن راز و رمزهای پيروزی آنان در ميدان هنر است. تا زمانی که ما نتوانيم به راز و رمز و نيز پيچ و خم های چگونگی پيروزی بزرگان  پی ببريم، هرگز نمی توانيم در همان قالبی که بسياری از بزرگان ماندگارترين شعرهای خود را سروده اند اثری ماندگار بيافرينيم! به گونه ای ديگر شناختن روح تاريخی قالبی ، نياز به شناختن پيچ و خم ها و نيز زير و بم های شعرهای ماندگاری دارد که در همان قالب شاعران بزرگ سروده اند. برای نمونه اگر ما در پی آفرينش اثری در فالب غزل هستيم به ناچار بايد نخست به درکی عالمانه از شخصيت غزل برسيم و دوم اينکه بايد همزمانی که به ترفندهای زبانی و شيوه ی برخورد اين بزرگان به قالب توجه می کنيم  راه برون رفت و عبور از اين بزرگان را نيز بيابيم. عبور کردن از اين بزرگان به معنای شناختن هنر آنان و پيچ و خم های ذهنی انان است.پيچ و خم هايی که خودش را در برخورد با زبان و قالب نشان می دهد. قالبی که خود از اجزاء ماز در مازی شکل گرفته است، اجزايی که هرکدامشان جهان های کوچکی هستند که در کليت اثر باعث تکميل و شکل گيری جانی بزرگتر ميشوند. برای مثال غزل از اجزايی شکل ميگرد که در پيوند با هم است، اجزايی چونان: وزن قافيه رديف ، فضا ، لحن ، ساختار ، فرم و ....شاعر چيره دست با خوب نگريستن به اين اجزاء در شعرهای ماندگار به چند و چونی پی می برد که می تواند او را در راه رسيدن به هنرش و نيز انتخاب شيوه ی جديدش ياری رسانند.
يادمان باشد که شايد در بسياری از قالب های ديگر مثل قطعه، قصيده ، شعر نيمايی و يا حتی شعر منثور قافيه تنها زنگ تفريح ،زنگوله و يا چيزی زينتی باشد و تنها برای کارکردی خاص يا معنا آفرينی و يا نيز پايان دادن به معنا به خدمت گرفته شود اما در غزل کار وارونه است.يعنی قافيه افزون بر اينکه همه ی اين نقش و کارکرد ها را داراست ، نقش خونی زنده و جهنده رادر کالد شعر دارد خونی که حيات و زندگی را در پيکرهی زبان به جريان می اندازد و بی او پيکره از جان می افتد و به تلی از واژگان و نيز به لشی بی تپش مبدل می شود.برای همين ما می بينيم که در شعرهايی هم وزن و هم قافيه ی بسياری از شاعران بزرگ ، شعر آنانی به يادگار مانده است که ژرف ترين و هنرمندانه ترين برخورد را با اين خون جهنده داشته اند.
بی گمان شاعر اين شعر استعداد و انرژی زيادی برای سرودن در قالب های کهن دارد اما به گمان من استعداد به تنهايی برای خوب سرودن کافی نيست و شاعر افزون بر استعداد بايستی به تربيت ، باروری و شکوفايی استعداد خويش نيز بپردازد و اين هم به دست نمی آيد مگر با خوب خواندن ، تمرين کردن و آرايش و پيرايش هميشگی شعرش . برای نمونه اين  شعر از سردرگمی ، ناروشنی و پريشانی تصاويری ، انسجام ، حرکت و کم جانی و کم خونی در رنج است و زندگی بيشتر تصاوير در رويه ی زبان جاريست تا ژرفای آن . از ياد نبريم که بين تصاوير و استعاره های زنده و پرخون با تصاوير و استعاره های سردرگم و کم خون فرق است . استعاره و تصوير زنده و پرخون پيش از آنی که محصول در هم تنيدگی زبانی باشند زايده ی ديد و زندگی شاعرندو ريشه در ژرفای جان و زندگی شاعر دارند . به سخنی ديگرتصاوير و استعاره ها ی هر شاعری دارای شناسنامه هايی هستند که طعم ، خصلت و شخصيت خود را دارند و با شخصيت شاعر در پيوندند. نکته ی ديگر کم دقتی ی شاعر در فضا سازی و بهره گيری از يک دستی فضا ست . برای نمونه شاعر سخن را اين گونه می آغازد :

 آیینه را بگردان تا در کنار مهتاب

عکسی بگیرد از ما آیینه دار مهتاب

اما در بيت سپسين از ياد می برد که سخن از مهتاب بود و مهتاب حتی اگر در معنی ديگرش که استعاره و کنايه از معشوقی ديگر هم باشد باز خصلتی شبانه دارد و حادثه ای ست که در شب اتفاق می افتد اما بی توجه به اين خصلت وويژگی مهتاب در بيت بعدی می گويد :
يک عکس سايه روشن در يک غروب دلگير
و......
که حتی اگر اين فضا را از روی عمد نيز به فضای غروب تشبيه کرده باشد باز کم پيوند است و ناپذيرفتنی . نکته ی ديگر در پيوند نبودن و دور از هم بودن قافيه ها و رديف در شعر بود  که شعر را به پاره هايی دور از هم تبديل کرده است .
همچنان که بی معياری ، بی مرکزی ، همخوان نبودن واژگان ، سردرگمی و سترونی زبان و پريشان جانی را بايد از کاستی های  ديگرشعر بر شمرد .
اميدوارم که سراينده ی اين شعر پوزش و جسارت مرا بپذيرد و ياداوری اين نکات را نه خرده گيری بلکه سهيم شدن در تجربيات همديگر بپندارد. بی گمان برای بنده جسارت سراينده در بهره گيری از واژگان ، لحن و فضاهای تازه ستودنی بود و توان آن را دارد که با تلاشی بيشتر به رام کردن زبان و نيز چگونگی آفرينش فضاهای تازه و بهره گيری از قافيه و رديف بپردازد .
در هر روی بر بنده بايسته است که هنگام نقد شعر بدانم شاعر چه ميزان تجربه اندوزی کرده است و چقدر شعر و زيستن با شعر دغدغه ی روزانه ی اوست .


ارادتمند شما : پيام سيستانی

-------------------------------------------------- 

 نویسنده: خاله خانباجی

سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت: 1:27
 
سلام
ا
طاعت امر کردم و آمدم
عرض کنم در مورد شعر:
خودتان که استاد و سرور ما هستید واقفید که شعر اتفاق نیفتاده. فقط کمی لفاظی و جور کردن قوافی است آن هم نپخته. با این که گمان می کنم شاعر جوان باشد اما فضای شعر کهنه و تکراری است. تصاویر تناسبی ندارند و گاه مغایرند. مثل گرفتن تصویر در مهتاب اما در یک غروب دلگیر! یا شکوه پاییز در آبشار مهتاب! یا غبار مهتاب!
نمی دانم شاید شاعر به گمان ساختن فضای نو در شعر واژه ی دکمه را به کار برده اما این کارکمکی به او نکرده به خصوص که قبل از آن از ادات تشبیه چو! بهره گرفته. برای شاعر توفیق در مطالعه و تعمق بیشتر در آثار بزرگان و قدرت در تخیل و کلام آرزومندم .

 

به گویش سیستانی       اَرمُو

 

به گویش سیستانی       تقدیم به دوست عزیز استاد محمد قهرمان

                                                                                            به بهانه ی فرزند ناشنوای برومند شان روزبه

اَرمُو

 

 

 

اِ وَر اَمَگی شاعر ِکَلو

اِ شر تو شر اَمَه دُورُو

 

اِ  نوم ِ ِپَر آوازه تو وَ ترْان

پو خواشته بور از خاک ِخُراسُو

 

اِ کِفتی کِفت تو پَر از درد

اِ بِِجِه وَ بَجّ تو غم ِگْرُو

 

اِ آصل ِتو پَلگ وُ پَخلی

از سونت ِمه روز ِگُوچَه گُو

 

بالِه سَر ِتو کرده که بور پاش

خاکسترِ دِگدونَه و اَرمُو

 

اَق داری اَگه سورّه رَ سَر دِه

وَ چلوُر کُنی پِش ِاَمَه گِربو

 

اَق داری اَگه سینه خا تَل دِ

وَرخاطر ِکه بَه بُونی بَه بو

 

بِه پَرسِه نُو بِه پا سِه ِنُو صَلا

غم اُمدَه نو دَرِ اِشته وَ پِیشُو

 

وَ ترُکّی یَه اَم بَه بُونُو مُوکَه

از گوچه کِه کو تّونَه اَم بو

 

مَردینه کِه بِه مُچَّ نو بِه مُچّ

مَردینه کِه وَر اُو دِِلَ بَریُو

 

مَردینه کِه با اِسته وَ صَد لِه

خِه او بُگه اَر گپّهِ رَ سَختُو

 

نَه آخِه اُونَه تَه بکَنهَ قَه زوم

نَه واخِه اُونَه تَه بزَنِه گُو جُو

 

بَستَه دَر ِآیی که وَر خا

از بی بی یو از بَه پور و بَه بَو

 

دَسِه یُو وَ پُون ِسینَک ِتیسک

پُو کِه یُو وَ پُون ِلَش و لَچُو

 

گرگ ِکه وَ رِمّه زده و سُوزه

تا مَل ِقیامت دِل ِچُوپُّو

 

اَر کُورکِه  ِخدا دِشته و داش ِ

اوم داده سون ِتَشنک ِخو بُو

 

مخاره اَمه رو کَتُوکا تَپُوک

مِنِه اَمه اَرمُون ِنَه پَسُو

 

از پِش ِدَمِه گُرگُ مِه جَستا

اُومدا سون ِتو یَکّه اَراسُو

 

َجم اشتدِه بُرّ چُووَکی باز

ور کوتّیدن ِگُوچِه مُسَلمو

 

به چَخل ِاُوهِ تُشنَه نو گُوشنَه

مِگُفتَه بُگک از ای نُو از اُو

 

خِه یَک چَپولاخ ُدو تا قاموشت  

مِگُفته که فُرگی دَن ِدالُو

 

خُرمَه جغر ِمِه دِل مِه وَ دردَ

دَرد ِمنَه مَگه بُکنی تو دَرمو

 

خِه مِه بْشو تَه کُچکُل دَئه لَه لَه

ارچی که وَ آد ِمنَه تَه اِمرو

 

بِلّک بُگو  از نُوزده  بَمَن

از روز ِکه بو  وَر اَمَگی شُو

 

از روز ِکه خه تِلِنگه غَریبه

اَر کوله دِل ِبلّمی وَ سیستُو

 

وا از دَم ِکه  اُوم دَئه خلق ِ

سون لَندَکون ِبه سَر وُ بِه پُو

 

چِنِ دَسته و مِیدو بودِ امّا

خِه پُردلی مِزه دِلا پَرکُو

 

کشته بشه و بد دُول ِنظرخان

خِه لَشو نو خِه تِشه نُو خِه چُو

 

اِسانی یو چِن تِه دگه وَ یَک جا

مُوندَک لش ِشو و میون ِمیدُو

 

از امّه سو رو کرده و زابل

آدمون  ِپَرخشم ِ پریشو

 

چِن تا اشر از لوتک و سَکوَه

چِن تا اَشر از میلک و چَپُّو

 

چِن تا اَشر از دَاک و پَلگی

چِن تا اَشر از کاوَک و کُردُو

 

سرکردِ اَمَه مَد رضاخان

پو ُشَه برَ نو بِستا وَ خیابو

 

دس خوا بدا تَکو اَنِه که بَسَّ

ای بستن و ای کشتن و زِندو

 

سیستو نَدی رو کِه خوش  ِوَر خا

خِه کُچکُله تو رفتَه وَ غُورُو

 

گا خُشک اُو ویا جُون ِنَه بِستُوند

گا پِش دَمَه که کَشتِنَه سَیلُو

 

گا اُردل ِ گا خان ِکَتَه پَشت

ور سیستونی نِشتَک سَر وُ سامُو

 

تَه میایَه وَ آد ِمِه اُو رُو زا

اَشکِه مِه وَ رومِه شِوه مِشُو

 

وا کُو دَمه اُو دفتر ِشِرَ

ارچی که وَ دل مِگذرونی بخُو

 

مَله تو بُگی شرِ که مِتنه

دَ وا کونه نو بِستَه وَ مِیدو  

 

خِه لَشو اَگه قِیمَه کُنِه منَه  

تا مَله بَشو خِه تو  نُو خِه  تو  

 

مخوا یو مِن و تو  برَ وَ چَغَل شَه

تا اَر دَم ِِکه مِگی وَ سیستو

 

اَمجای که پالِزا بودَک پَر

از تَرَک و بِنگارَک و گَلو

 

اَمجا که وَ مَله درو و دَسته  

مِنِه دیاتی گُو خُوشَه رَ پَلُو  

 

اَمجا که اُو ِصاف ِدو رودی

مِرفت و گلمیر و وَ پَریُو

 

امجاکه اَمه تُشنه نو گُشنَه  

جَسته وَ سون ِدشت ِغَریبُو  

 

اَمجا که وَ دِگِه نی یَه لی تّی  

اَمجا که مرض اُمدَه نو مولو

 

اَمجا که وَ ارکوله نو آله

کُوکُو سَگه نُو دوله شَغالُو

 

اَمجاکه وَ باد ِصدو بیس رو

َتاروک ترَ روز ا اَمه از شُو  

 

مِرهَ سون ِنیزار ِخُولک خَیز

مِرهََ سون ِ پور دادن ِ پُو رو

 

مگذَره از او ذگر انو  چُونگا

خه توتِن ِشکاری سون ِچُورو

 

شلپّه اُووَ رَ مبینی نو مِگی

اَرمو که نی یه خه ما رفیقو

 

مره سون کُوخواجه که بینه

چل کِنجه رَ خِه کُچک ِکافَرُو

 

مِره که وَ چَش بینه دوُباره

زایدون ِ که کُنَه شتَه وَ َدُروُ  

 

مِره مِن و تو خِه دگه وَ گَمشاد

تا تحته پُل و زیارت و چُوتُو

 

با اِسته که اَر سو بَشی بینی 

چار بُرجَک َخه دَنه غُلامُو

 

ِمگُفتو مه از گُُوچه تو نا اَنگ

خه اشک ِمه دلْ مه بره وَ سیستو 

 

بَرْشي دَمه وَ سایه یو دَرخز

اَز گورگور ِای آتش پِه تُو

 

بسَّ مَگو از ظلم تاروک ما

شُو مِرَه  نُو ما میایَه نُو مَختُو

 

اَرچی تو بُگی مِگو وَ رو چَش

اُستا تو نی مِه طِلف ِدَبِستُو

 

کَلُون ِمَه ای دِل خوامَگی خورد

ای وَ ر امَگی شاعر ِکَلو

 

محمود رضا آرمین " سَهی " سیستانی

بیستم تیرماه ۶۹ 

Mahmoodrezaarmin @ yahoo.com

                                

ياد باد آن پارها ، پيرارها               

 

 

ياد باد آن پارها ، پيرارها               از مجموعه ی آیینه در غبار                                                                       

 

 

 

سيستان در پهنه ي پيكارها

شد گرفتار مصيبت، بارها

ديد از نامردمان سِفله خو

فتنه ها، آشوبها، آزارها

گاه شد از خشكسالي بي رمق

بركه ها، تالابها، نيزارها

گاه پيچيده به هم سيلي دمان

از بساط هستي اش طومارها

شد خميده قامت آزادگان

زرد شد گلنارگون رخسارها

ريخت از پژواك بيداد زمان

بر سر دلمردگان آوارها

تار و پود زندگي از هم گسست

تا دگرگون شد همه معيارها

شد ز كيد ِرهزنان يكجا تهي

در دل تاريك شب، انبارها

هركه آمد برد با خود هر چه خواست

هركه آمد كاست از بسيارها

مردمي رفت از ميان مردمان

شد يقين، قرباني انكارها

راستي شد در فريبستان دهر

سكّه ي بي رونق بازارها

خون دل خورديم از خانان به دهر

درد سر ديديم از سردارها

تا برآمد ناله اي از سينه اي

پشت ها چسبيد بر ديوارها

شد طناب دار هر آزاده اي

در سحرگه، شالها، دستارها

كوچ كرديم از ديار درد و رنج

تا به دشت تركمانان بارها

كركسان گُرْسُنه كردند تيز

هر زمان چنگالها، منقارها

آتش محنت به نيزار اوفتاد

چون نخيزد ناله از مزمارها ؟ 

سيستان اي سرزمين مرد خيز

مستقر، اي از تو استقرارها !

شمع جان ِآرزو را برفروز

چون چراغ لاله در، كُهسارها

غم مدار از كجمداري هاي چرخ

مي خلد در پاي رهرو، خارها

خيز و بزداي از رخ آيينه ات

گرد ِمحنت، ظلمت ِزنگارها

درد ِناچاري ست درد ِاين ديار

نيست حرف از خرمن و خروارها

چاره اي بايد براي درد جُست

كاردان بايد براي كارها

ياد باد آن روزگار سرخوشي

ياد باد آن پارها، پيرارها

 

هوار زدن                                  

 

 

هوار زدن                                  از مجموعه ی آیینه در غبار

 

 

 

 

چقدرازغم دل در نهان هوار زدن 

رسيده لحظه ی فرياد آشكار زدن

 

چقدر وعده ی بیجای را چو جنس فريب

به چار جانب بازار خدعه جار زدن

 

به زير سايه ی آوار مرگ، زند گي ام

شده ست شيون دايم به يك قرار زدن

 

فرو نمي رودآب خوش از گلوي كسي

چه سود تشنه، دَم از شهد خوشگوار زدن

 

قناريان خوش آواي باغ را تا چند

به حكم حاكم زاغان، سحر به دار زدن

 

دريده ايم ز هم پرده هاي حرمت را

به جاي مرهم حرمت به زخم كار زدن

 

شد يم غرقه به گرداب رنج و محنت و درد

ز بي حساب به هر ورطه بي گُدار زدن

 

به گلشني كه بهارش گرفته رنگ خزان

چه جاي حرف كم و بيش از بهار زدن

 

به محفلي كه ز نامحرمان پراست " سَهي "

چرا ز رنج نهان حرف آشكار زدن

 

کجابروم  

 

کجابروم                   از مجموعه ی آیینه در غبار

 

 

اگر ز خويش براني مرا، كجا بروم

 كجا ز كوي تو اي يار آشنا بروم

 

رفيق وسوسه ي نفس هرزه گرد نيَم

 كه بي وجود عزيزت به هركجا بروم

 

روا مدار كه با صد گلو فغان ز غمت

 چو اشك ديده ز پيش تو بي صدا بروم

 

ز درگهي كه مرا صد اُميد برگ و نواست

 مخواه غمزده بي برگ و بي نوا بروم

 

اگر ز گلشن كويت اُميد خيري نيست،

 بگو سَبُك چو نسيم از دَر سرا بروم

 

به تار حلقه ي زلفت دخيل بسته دلم

 به شوق آن كه چو كامم شود روا، بروم

 

مجال عمر" سَهي " را نمانده است دگر

 به انتظار بمانم هنوز، يا بروم؟

 

سیاووش تر از من

 

سیاووش تر از من

 

 در خاطر کس نیست فراموش تر از من

با محنت ایّام هم آغوش تر از من

 

الفتکده ی یادْ، فکنده پس گوشم    

در ذهن جهان نیست فراموش تر از من     

 

هرچند که آتش نفس و شعله زبانم    

در بزم تو دیده ست که خاموش تر از من؟

 

یک جرعه می ام دادی و افکندی ام از پا

در پای تو افتاد که مدهوش تر از من؟

 

کم ظرف مبینم چو به یک جرعه شدم مست

کم بوده خراباتی و می نوش تر از من

 

در سلسله ی ماتمیان غم عشقت   

کس نیست به جان تو سیه پوش تر از من

 

صد جوش ِتمنّا زده از ساقه ی عمرم      

در باغ تماشاست که خودجوش تر از من؟

 

برهیمه ی آتش نگهان ِهمه عالم  

پیدا نتوان کرد سیاووش تر از من

 

یک عمر کشیدم غم چون کوه تو بر دوش     

جایی که " سَهی " ! ، بود قوی دوش تر از من             

 

۲۱/۵/۸۸

 

مرداب  

 

مرداب               از مجموعه ی آیینه در غبار

 

 

 

در سطح بي تحّرك مرداب عمر خويش

همچون حباب كم نفس بي رمق، منم

با يك نسيم مي شوم از زندگي، تهي

پُر مي شود ز هيچ، چو پيمانه ي تنم

 

من در هجوم فوج ملخ، زاده گشته ام

از پشت ابرهاي سفركرده در كوير

وقتي كه حجم وحشت يك بختك پليد

افتاد از كرانه ي تبعيد بر كوير

 

مانده ست درد، در دل اندوه زاي من

بر من كمين گشوده ز هر سو مصيبتي

خوانَد هنوز باد پُر آشوب موسمي

در گوش شادماني ام از غم روايتي

 

مرداب سرد و ساكت بي روح گشته ام

افتاده در كرانه اي از اين حوالي ام

پايان شادماني دوران خُرّمي 

آغاز فصل غمزده ي خشك سالي ام

 

بغض هزار لايه ي فرياد بي كسي

تركيده در فضاي غم آلود بيشه ام

خشكيده از سماجت انديشه اي سياه

در قحطسال باور تاريخ، ريشه ام

 

ديري ست آسمان طرب با هجوم غم

چون سقف كهنه بر سرم آوار گشته است

ديري ست با تهاجم بيداد سفلگان 

دردي به روي درد دگر بار گشته است

 

از ياد قاب خاطر من رفته عكس ماه

چشمك دگر نمي زند اينجا، ستاره اي

عمري ميان عزلت و اندوه مانده ام

با صد هنربه چشم زمان، هيچ كاره اي

 

همچون شيار يخ زده ي صخره هاي يأس

روح اميد در رگ جانم فسرده است

من بركه اي خموشم و راكد كه زندگي

در انزواي غربت من، تلخ مرده است

                                             

 

از سر، بلا گذشت         

 

از سر، بلا گذشت         از مجموعه ی آیینه در غبار                     

 

 

 

بیگانه وار از برم آن آشنا گذشت

تا خواستم بپرسمش این سان کجا؟ گذشت

 

گفتم مرو که با تو مرا هست حرفها

گفتا که کار ما و تو زین حرفها گذشت

 

تا دید شیونم به سر ِکوی عاشقی

مانند اشک بی خبر و بی صدا گذشت

 

ننشست در کنار من و لحظه ای نماند

نشنید هرچه کرد دلم وای وا، گذشت

 

از کوچه باغ منظر من با بسی شتاب

آن نازنین شمایل ِشیرین ادا گذشت

 

پرسیدمش چو روز دگراز حدیث ِدوش

گفتا که مبتلای من! از سر، بلا گذشت

 

روزم سیاه شد چو شب تار غم " سَهی "

از پیش چشم خسته ام آن ماه تا گذشت

 

                                                 

سربه دارشديم                  

 

سربه دارشديم                  از مجموعه ی ( آیینه در غبار )

 

 

اسير پنجه ي شاهين روزگار شديم

هنوز پر نگشوده ز هم، شكار شديم

 

ز جنس آينه بوديم روشن و شفاّف

چه شد كه تيره به یکباره چون غبار شديم؟

 

به گوشه ي قفس افتاده ايم بي پر و بال

به جرم آن كه به جاي زغن، هزار شديم

 

اگرچه سرخ ز دامان عشق روييديم

ولی دریغ كه چون لاله داغدار شديم

 

به شوق آن كه اَنََاالحق زنيم چون منصور

گلوي حلقه به گوش طناب دار شديم

 

چو دشت تشنه ي اُفتاده پيش پاي سراب

عطش كشيده تر از كام روزه دار شديم

 

به جرم شیشه دلی در حضور سنگدلان

میان چاله ی تقدیر، سنگسار شدیم

 

از آن شكوفه به باغ اُميد مان پژمُرد

كه سبز، در دل بهمن چو نوبهار شديم

 

" سَهي " ز كجروي روزگار شكوه مكن

ز راست قامتي خويش سربه دار شديم

 

                                                      

 

قهوه خانه ی داش آقا

 

 

قهوه خانه ی داش آقا

 

 

طی شده ست در میان ارگ دیرسال شهر 

لحظه های پر نشاط ِدوره ی جوانی ام 

روزها و ماهها و سالها گذشته اند 

پا به پای خوش ترین زمان زندگانی ام

 

آمدم غریب وار و خسته از دیار دور

تا یکی دو همزبان و دوست، دست و پا کنم

آمدم که خاطر عطش نصیب خویش را     

در حوالی زلال دوستی رها کنم 

 

آمدم به قهوه خانه ای میان ارگ شهر   

تا برای بودنم بیاورم بهانه ای 

آمدم که بشنوم ز شاعران نغزگوی 

دلنشین ترانه ای، سرود عاشقانه ای

 

قهوه خانه ای خزیده در سراچه ای غریب  

وعدگاه شاعران و مردمان با هنر  

جای دنج مانده از گذشته های دیر و دور    

بی خبر ز قیل و قال و از زمانه با خبر

 

قهوه خانه را به گَردْ  داشت با بسی امید

راد مرد دیده اوج و پستی زمانه را  

آنکه همچو " داش آکلی " برای مردمش

خواست قدر و قیمتی فراتر از فسانه را  

 

آنکه بود میزبان حس و حال تازگی

با حضور خالص رفاقتی کهن

عاشق تمام لحظه های پر شتاب زندگی

گوش جان سپرده ای به دلنوازی سخن

 

قهوه خانه  جای صرف چای و  بحث و گپ 

جای امن روزهای سخت و پر هراس بود

جای دوستان همزبان و همدل و رفیق

جای همرهان هم رکاب ره شناس بود

 

قُلقُل ِسماوری سمج ز صبح تا به شام

ساز دلنواز متن حرفهای هر کجا 

نق نقی ز صندلی شکسته ای که آه،  باز :

های و  هوی و  قیل و  قال و  زحمت برو بیا  

 

پر امید رفتم و شدم در آن فضای گرم 

مشتری به شوق چای داغ کهنه جوش را

بلکه بشنوم کلام مهربانی از کسی  

تیز کردم از کنار ه ها به شوق گوش را

 

اول از همه " کمال پور " را شناختم 

آن نگشته در گذشت روزگار مستحیل

اوستاد مهربان و همدم نجیب من

شاعر قصیده های استوار و بی بدیل 

 

با " رضای افضلی " رفیق مهربان خود

با " شکوهی " و " جواد طوسی " آشنا شدم  

با "محمّد کلاهی " و " معین " و " خاوری "      

با " حبیب بیگناه " نیز، همنوا شدم 

 

با " امیر برزگر " ، " غفوریان " و " گوهری "

با " مقامی " و " حجازی " و " الهیان " خوب

با تمام دوستان که رفته اند ازین دیار

با تمام همدمانم از شمال تا جنوب

 

محفل بزرگ " فرّخ " آن ادیب نکته سنج    

بوته اش مس مرا به کیمیاگری گداخت

فرّخی که تا ز من غزل سروده ای شنید     

با " سفینه " اش مرا به رسم شاعران نواخت  

 

راه یافتم "سه شنبه ها " به سهر شعر  

بهرمند گشتم از حضور ناب " قهرمان "  

از پس " رَهی " که جاودانه باد نام او

اوستاد من شد این بزرگمرد نکته دان    

 

گفت و گو به قهوه خانه، وعده گاه شور و شوق   

از شکستن سکوت بود و بغض خستگی

از ورای دود و دَم، فضای بسته، گاه،  باز  

بود صحبت ِنزاع و درد چند دستگی 

 

حرفها در آن زمان ز درد و داغ و یأس بود 

از غمی که  جز حضور ِآشکاره ای نداشت 

از سقوط آسمان به قعر دوزخ زمین  

از هُبوط آدمی که ره به چاره ای نداشت   

 

بیغ ِ" کاخکی " به وقت آمد و شد کسان   

مثل یک هوار در سکوت کارساز بود   

تا مسیر عادت همیشگی به میل دل  

جان پناه شاعران ِپر ز سوز و ساز بود  

 

شعرها تمام، سخته با صلابت و درست 

شاعران همه، ز جنس مردمان هوشیار  

گفته ها متین و حرفها تمام دلنشین 

حرفها و گفته ها ی چون کلام ِآبشار  

 

با هجوم بی امان عصر انحطاط عشق

قهوه خانه دفنْ در غبار روزگار  شد  

با سماجتی که بود در ضمیر ازدحام  

مشهدالرّضا ی بی صدا پُر از هوار  شد

 

از حصار های سخت سنگ و آهن و بتن

یاد می کند دلم گهی ز این گهی ز آن    

می رسد به گوش من ز شاعران هنوز هم      

فاعِلُن مَفاعِلُن ز لا ی چرخه ی زمان

 

دواردهم مرداد ۸۸ 

 

پی نوشت   

-------------------- 

۱ داش آقا : مردی موقر و متین بود که قهوه خانه را با شور و شوق می چرخاند، وجه تسمیه ی این نام بدان سبب است که وی در گذشته اهل ورزش و پهلوانی بوده و پسوند آقا به جهت سیّد بودن ایشان می باشد  

۲ -  بیغ ِ کاخکی : مرحوم کاخکی کارمند دفتر دادگستری مشهد، بیشتر وقت خود را در قهوه خانه و با دوستانش می گذراند، هنگامی که شخص غریبه و یا مشکوکی وارد می شد او صدایی غیر قابل تقلید از خود درمی آورد که به بیغ کاحکی مشهور شد این صدا به منزله ی هشداری برای اهل قلم و مشتریان همیشگی به حساب می آمد با شنیدن آن یا زمینه ی بحثها عوض می شد یا سکوت فضا را فرامی گرفت

رستاخیز

 

 

رستاخیز

 

 

تبارشان به كجا مي رسد كه چون چنگيز،

به سينه ی تو و من مي زنند خنجر تيز ؟

ز دشت های کدامین دیار آمده اند

كه پرورند به سر لحظه لحظه فكر ستيز؟

دويده اند به هرجا، حقير مانده حقير

رسيده اند به هركس، مجيز گفته مجيز

شكم پرست و هوسران گروه بي خردي

كه درپي همه افكنده اند ديده ی هيز،

زدند تكيه چو بر مسند قضا ديديم

نه اهل معرفتند و نه دانش و نه تميز

نه بيم در دل شان هیچ از حلال و حرام 

نه ترس در سر شان هیچ از بپاش و بريز

دروغ در کف شان، همچو موم ِ خالص نرم 

فریب در سر شان، همچو شاهراه گریز

ز مردمی زده دم لیک در مقام عمل 

بهای مردم شان در نظر به قدر پشیز

بهار را سر راه خزان چو مي كشتند

به باغ بلبل خوش نغمه گشت حلق آويز

چو كركسان كه به مردار و لاشه اند حريص

نمي كنند ز پس مانده هاي هم پرهيز

بر آن سرند كه شويند ذهن مردم را

ز افتخار بجا مانده از جم و پرويز

الا نشسته غمين سر نهاده بر زانو

نيازمند تو باشد وطن، ز جا برخيز!

اگر امید گذارت بود ز آتش کین 

بزن به توسن مردي سیاوشم مهميز!

به پاي خيز و ز هر سوی اين خراب آباد

ز شوق كن به ندایی دوباره رستاخيز

 

نه قاصدی نه پیامی        

 

نه قاصدی نه پیامی             از مجموعه ی دلشوره های شیرین

 

 

 

چه زود از بر من رفتي و چه دير بماندي

نه قاصدي نه پيامي ز خود به ما نرساندي

هزار مرتبه خواندم تو را به خويش و تو يك بار

ز روي مهر و محبّت مرا به خويش نخواندي

نيامدي كه تو را من به روي ديده نشانم

نيامدي و دلم را در انتظار نشاندي

ز لحظه ای كه گرفتار دام عشق تو گشتم

چه شد كه پيك اميدي به جانبم ندواندي؟

به کوچه های جنونم کشاندی از غم عشقت

ببین مرا به کجاها که در پی ات نکشاندی

مرا كه سرو ز رشك قدم خميد به بستان

نگاه كن كه ز بار غمت چگونه خماندي

كبوترانه نشستم به شوق بر لب بامت

به سنگ قهر و عتابم، ز جای خویش پراندی

هنوز شهد وصال تو را " سَهي " نچشيده،

هزار جرعه ی زهرش به جام هجر، چشاندی

 

 

 

صبح انتظار

 

 

صبح انتظار

 

 

 

نگاه خسته به ره خیره ماند و یار نیامد

قرار رفته به دلهای بیقرار نیامد  

 

زدشت تشنه ی گم گشته درغبارکدورت

به شادی دل غمدیدگان، سوارنیامد

 

زعمق ظلمت دلگیرانتظارنفس کش

ستاره ای که درخشد به شام تارنیامد

 

درین کویرعقیم شراره خیزدریغا

به جوی تشنه لبان آب خوشگوارنیامد

 

سیاه روی ترازین شود مگرهمه عالم

که روشنای دل آن مهرروزگارنیامد

 

تمام عمر کنار آمدم به محنت هجرش

چه سود از اینکه غمش با دلم کنار نیامد

 

به کار عشق صبوری گزیدم از همه عالم  

ولی چه سود که این پیشه ام به کار نیامد

 

دلم که بود به اکرام در شمار عزیزان

ز بس که خوار شد از غصّه در شمار نیامد

 

دریغ و درد که درقحطسال مهر و محبت

رسول مرحمت آفریدگار نیامد

 

به یاد باور سبزش ببار اشک تمنّا

اگرچه نخل امید جهان به بار نیامد

 

همیشه در دل شب پرتو افکن است فروغش

مگو"سَهی " که چرا صبح انتظار نیامد

 

 

 

 

فقط  همين     " چها ر پاره غزل "

   

 

آخرین سروده از مجموعه ی ( آیینه در غبار )                        

 

فقط  همين                                       " چها ر پاره غزل " 

 

 

در کوره راه غربت یک عمر بی کسی  

گرد ملال بر رخ هر خسته می نشست 

دیو هزار چهره ی بیداد روزگار

هرجا كه بود، پا و سر و دست مي شكست

 

با پنجه هاي خشك زمستان غم كشيد

بيرون ز خاك ريشه ی نخل بهار را

چون سن به جان مزرعه ی گندم اوفتاد

خشكاند با تهاجم خود سبزه زار را

 

يك اتفّاق را كه گمانش بعيد بود،

آمد كلاغ پير و خبر داد زود و رفت

وقتي كه با تلاقي باروت و چاشني

يك ماشه باب فاجعه ها را گشود و رفت

*              *                *              

بيچاره فهم در دل يك ازدحام دور

له گشته بود در گذر عابران كور

محكوم مرگ بود شكوفايي اميد

چون شاخسار خشك كه شد هيمه ی تنور

نه، اين نبود اصل همه ماجراي شوم

بايد دوباره كرد ره رفته را عبور

بايد دوباره خواند خطوط شكسته را

در پانويس فاجعه با ديده ی نمور

بايد نوشت بر ورق رنج غُصّه را

بايد مرور كرد ز نو قصّه را مرور

*            *              *              

با من بيا كه عقربه ی ساعت زمان

در چاله هاي غربت و اندوه مانده است

با من بيا كه در شب تاريك سرنوشت

هر سوسمند حادثه را خصم، رانده است

 

شبكور را چراغ نهادن به ره، چه سود

بي حاصل ست پند، كسي را كه نيست گوش

بي فايده ست داد كشيدن به چارسوي

در زير تازيانه ی مشتي سخن فروش

 

بايد به اوج قلّه ی فهميدگي رسيد

بايد رسيد و كال نيفتاد بر زمين

بايد برآمد از دل خامي به صد اميد

بايد كه پخته گشت برادر، فقط همين

 

 

سروده ای از رضا افضلی

 

 سروده ای از رضا افضلی

ضمن سپاس و کسب اجازه از دوست عزیزم جناب استاد رضا افضلی سروده ی زیبا و از دل برخاسته ی ایشان را همراه با عنایات خاصی که مبذول داشته اند برای دوستان عزیز در اینجا می آورم 

سلام آرمین عزیز دست مریزاد دوست نازنین

دوباره به دوره جوانی رفتی و مارا نیز باخود بردی
من همم برای همنوایی باآن شاعر فرزانه چند بیت داش آقایی از قصیده ی اخوانیه ا ی که پارسال در شهر اهر خطاب به دوستمان محمد باقر کلاهی اهری سروه بودم و آن را در انجمن استاد قهرمان شنیدی به یادگار در ذیل شعرتو می افزایم. پاسخ کلاهی را دروقتی و مجالی دیگرخواهم نوشت:
.

به روزهای جوانی، سفرکنم باتو
کنون که در اهر و گامزن به رهگذرم
صفایِ سنّتیِ قهوه خانه های اهر
بَرَد به دورِجوانیّ و ارگ، بیشترم
به یادِنی زنِ تاریک چَشمِ معبرِ ارگ
هنوز حسِّ ترحُّم نشسته در گذرم
به روزهای عزیزی که رفت همچون باد
که برقِ عمر بسوزد، به شعله و شررم
به لحظه های غروبِ قدم زنان در ارگ
که می چمیدچوآهو، به رهگذرنظرم
به قهوه خانة پُرآشنایِ داش آقا
به جمعِ یارِدبیر و ادیبِ و مشتهرم
همیشه چای پُراز عِشوه، در«کمر باریک»
به جمعِ گرمِ ادب شد ، شرابِ مختصرم
به صوتِ قُل قُلِ قلیان،عقیقِ «چای بزرگ»
به کامِ تشنگی ام شد نبیذِ بی ضررم
به عصرهای طلایی، کنارِ میزِ غروب
نشسته یک دو سه شاعر،هماره دوروبرم
هزارخاطره، سیمرغ وار،برگیرد
به گیره وارة منقارِخود،چو زالِ زرم
به آسمانِ جوانی بَرَد مرا با خود
که دل کند هَوسِ روزهای شور و شرم...

رضا افضلی

 

سرزمین من         

 

 

سرزمین من         از مجموعه ی آیینه در غبار

 

 

 

خورشید پر ملال   غروب ديار من

مانَد به شم  ع سوخته ای بر سر مزار 

بر دامن كبود شب ديرپاي او

چسبيده پولك صدفي رنگ، بيشمار

 

گاهي به چشم مي خورد از آسمان دور

برق شهاب و سوختن پاره اختري

برهم زن سكوت شب هر خرابه اي ست

آواي جغد غمزده ي نوحه پروري

 

در ديمزار تشنه باران نخورده اش  

روييده است خوشه ي گندم ز بذر نور

در حسرت زواله ی نانی ز خرمنی  

چون آه سرد شد، نفس گرم هر تنور

 

گز آن نماد طاقت و اسطوره ی نبرد

خواند حدیث رستم و اسفندیار را

نی می سراید از عطش رود و هرم دشت

تا برملا کند ستم روزگار را

 

دشتي كه بود خُرّم و سرسبز و پر نشاط

دردا كه گشته است ز خشكي چو شوره زار

نه شور و شوق آنکه در او مانَد آدمی  

نه وجد و ذو ق رفتن جويی به هر كنار

 

تبخال مانده برلب ِهامون ز تشنگي

تا چشم كارمي كند اينجا گرسنگي ست

بربسته رخت از همه سو جلوه ي حيات

نتوان درين خرابه ي وحشت فزاي زيست

 

از شاخه ها پريده هزاران خوش نوا

تا زاغ ها به نوحه گري لب گشوده اند

بر سينه ي جراحت نيزارهاي خشك

صدها گُراز، پوزه به تفتيش سوده اند

 

خصم هزار چهره ي فرصت شكار عمر

از صبح تا به شام بود دركمين من

افتاده روي تخته و تن شوي بي كسي

نعش غريب و تشنه لب سرزمين من

 

 

ماهي سروده ای از رضا افضلی

 

                        چهار پاره ی زیبایی را که می خوانید از دوست عزیزم جناب استاد رضا افضلی است 

                                 از وبلاگش به اینجا آورده ام تا شما نیز در حلاوتش با من شریک باشید  

ماهي

 

بركه اي شفّاف، چون صبحي زلال

رقصگاهِ ماهيانِ رنگ رنگ

تا به اعماقِ زلالش آشكار

ذرّه ذرّه، ريگ ريگ و سنگ سنگ

 

در ميانِ گلّه هاي ماهي اش

مي درخشد ماهيِِ گلفامِ من

هر زمان توري به راهش افكنم

مي گريزد با شتاب از دامِ من

 

تورِ من سنگين برآمد بارها

دل به رقص آمد ز شوق و شورِ خويش

تا كشيدم با اميدش روي خاك

از وزغ لبريزديدم تورِ خويش

 

يأس مي گويد كه دندانِ طمع

بركَنم از ماهي ودور افكنم

آرزو گويد: كه صد بارِ دگر

تا به چنگش آورم تور افكنم.

    *

بیهقی قصه گوی امین و امین قصه گوی

ّ 

                                                   به مناسبت ختم تصحیح تاریخ بیهقی با مدیریت استاد 

                                                               دکتر محمّد جعفر یاحقّی و مهدی سیدی

                                                                      و نیز با همکاری جمعی از علاقمندان    

 

بیهقی قصه گوی امین 

 

 

ای بلند آوازه مرد نکته سنج و نکته دان

خالق زیباترین مخلوق معنی در بیان

جایگاه فضل را همچون تو بُوالفضلی سزاست

تا بدان از فخر ساید هر که سر بر کهکشان  

لوحه ی تاریخ را دادی جلای تازه ای

تا در او بینند مردم از گذشته ی خود نشان

کرده ای تصویرْ زیبا صورتان ذوق را

این چُنین صورتگری از کس نیاید در جهان

از لبیبی و دقیقی، رودکی و عنصری

از ابوالعباسْ  وز معروف بلخی همزمان

اقتضای حال را در سایه ی ذوق سلیم

زینت گفتار کردی بیتهایی بس روان

بیتهایی از بدایت راه جوی طفل ذوق  

بیتهایی تا نهایت رهروان را حرز جان

بیتهایی پیش شان کم قدر، قدر روزگار

بیتهایی نزدشان کوتاه سقف آسمان    

جملگی هم سنگ در الفاظ و بنیان کلام

جملگی هم دوش در معنا و ارکان زبان

هر یکی در ناز کوشی شهروند شهر عشق  

هریکی  در راز پوشی سر ّدل را میزبان  

 تا کلامت خوش نشیند بر سریر خاطری

داده ای آرایه ی تمثیل را نسبت بدان

هست تاریخ تو پند آموز و عبرت نامه ای

هست تاریخ تو خورشیدی درخشان بی گمان

در سخن از تیزبینی موی را دادی شکاف

موشکافی چون تو را دیده ست کم پیر و جوان

از زبان فضل یحیی نقل کردی ای حکیم

پاسخی سنجیده را در نزد مردی حکمران

اینکه بوده پیش ازین آن مالها اندر کجا؟

گفت : اندر خانه ها نزد خداوندان شان

گاه از بوسهل و خُبث طینتش راندی سخن

گاه از بونصر مُشکان آن دبیر نکته دان

گاه از میمندی آن شمس الکُفات عصر خویش

گه ز سردار بزرگ آلتونتاش قهرمان

گاه گفتی از وزیری کاو به ناحق شد به دار

آنکه نمّامان به نمّامی ش بردند از میان

آنکه گفتا مادرش در سوک جانسوزش به درد:

نیکمردا او که دارد از دو شه با خود نشان

داد محمود این جهان او را و مسعودش ز پی

آن جهان بخشید تا نامش بماند جاودان

بیمی از سلطان غازی در دلت یک ره نبود

آنکه با فردوسی استاد سخن شد سرگران

آنکه خواندْ از ناسپاسی شاهکارش را حقیر

گفت دارد صد چو رستم در سپاهش پهلوان

نیست گفتار تو تنها شرحی از یک رویداد

یا بیان سرگذشتی از فلان ابن فلان

آشکارا گفتی از پوشیده کاری های دهر

تا ز کج فهمی نسازد کس حقیقت را نهان

روز تا شب تشنگان لفظ و معنی را به شوق

تلخ و شیرین قصه خواندی ای امین قصه خوان

*            *            *

تا جهان پاید نیاید دانشی مردی چنو

در هنر کامل عیار و در ادب آداب دان

کاین چُنین از خود گذارد یادگاری ارجمند 

کاین چُنین پاینده ماند در زمین تا هر زمان  

عاقبت در یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت

شامگاه روز بیست و دوّم از ماه اَبان

ختم شد تصحیح تاریخی بدان غایت عظیم

با مرارتهای بسیار و تلاشی بی امان  

کار بایستی " سَهی " این گونه کرد از جان و دل

کار بایستی چُنین از روزگاری آنچنان

 

بیست و چهارم آبان یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت

 

جلسه ی نقد شعر

 

انجمن ادبی فرخی سیستانی

جلسه ی نقد شعر

پنجشنبه 8/5/88

 بر چهره ی خاتم نبی چین افتاد

یالی یله شد، سوار با زین افتاد

افتاد به خاک و بر سر نیزه سرود

هفتاد و دو سر به خاطر دین افتاد

 *           *           *

گفتی بهار قشنگ است چشم خمار قشنگ است

وقتی که یار بیاید این انتظار قشنگ است

اسب سپید که آمد از پیچ کوچه که پیچید

وقتی سوار تو باشی، رقص غبار قشنگ است

شب گفته بودمت آری وقتی کنار تو باشم

خورشید اگر که نیفتد صبح از مدار قشنگ است

دردا که یار نیامد، گل با بهار نیامد

چشم انتظار نشستن، دل بیقرار قشنگ است

قلبی کشید به چاقو، تیری بریده به پهلو

گفتم درخت بمانم در یادگار قشنگ است

در انتظار نشستن، دل بیقرار تپیدن

حتی اگر که نیاید دل بیقرار قشنگ است

گفتی سئوال و عسل بود، گفتم شراب غزل شد

مثل انار که افتاد حالا دوبار قشنگ است

                                                             شاعر ؟

 

 

چند رباعی

 

از مجموعه ی آیینه در غبار

 

مانند کویر، سخت جانم دانند

آواگر هر سوز نهانم دانند

با آنکه زدند بر لبم مهر سکوت،

فریاد بلند سیستانم دانند

 

در سوک وطن همه سیه پوش شدیم

چون شمع مزار سرد و خاموش شدیم

از خاطر دهر چون نشاط گذرا

در یاد نیامده فراموش شدیم

 

گفتیم بهار سوز پاییز آمد

گفتیم امید یأس غم خیز آمد

بر دامن هرکه بی خبر چنگ زدیم

چنگیز زمانه گشت و خونریز آمد

 

تا از سر شاخه در قفس افتادیم

بی یاور و دور از همه کس افتادیم

از بس که دویدیم پی آزادی

در نیمه ی راه از نفس افتادیم

 

یک پنجره عشق، رو به آزادی باش

دیباچه ی شاد فصل ناشادی باش

تا حس کنی اندوه چه با ما کرده ست

یک چند درین گوشه ی آبادی باش

 

چون شیشه دلم اگر ترک بردارد

از هر ترکی عشق تو سر بردارد

در قاب نگاه دیده ی منتظرم

تصویر تو را همیشه در بر دارد

 

روزی که به شهر عشق راهم دادند

در کوی معلمی پباهم دادند

تا شکوه به عمر از نداری نکنم

مشتی گچ و تخته ای سیاهم دادند

 

از مجموعه ی دلشوره های شیرین

 

آغوش بلوچ مهربانی خیز است

پاکیزه تر از دامن هر پرهیز است

جامی ست ز جنس خالص عشق بلوچ

کز باده ی شوق دم به دم لبریز است 

 

 من شیفته ی خلق بلوچستانم

دلباخته ی مردم آن سامانم

جز با غم شان ندارد الفت دل من

جز با دل شان نبسته پیمان جانم

  

از جای برادر بلوچم برخیز

ای همسفر وادی کوچم برخیز

منشین که عبث بوَد نشستن منشین

برخیز که بی تو هیچ و پوچم برخیز

 

 آهنگ قدمهای تو در سینه ی دشت

گویند به من از سفری بی برگشت

افسوس که هرچه در پی ات گشت زدم

غیر از عطشم بهره درین دشت نگشت

 

در کسوت زهد خودنمایی کردند

کاری به خلاف پارسایی کردند

یک بار نکرده بندگی در همه عمر

صد مرتبه دعوی خدایی کردند

 

دردا که بجز درد درین وادی نیست

با بودن غم نشانی از شادی نیست

آزاده به بند افتد اینجا آسان

بیهوده مگویید که آزادی نیست 

 

 

جُمّا

جُمّا

                دلشوره های شیرین

                                                                      به دوست بلوچم جُمّای آرامش عزیز

هلا جُمّای آرامش غریب روزگاران

چگونه می گذاری عمر را در قحط زاران؟

کسی گیرد سراغت را در آن کنج غم آباد

به سویت گاه می افتد گذار رهگذاران؟

هنوز از درد مغز استخوانت می کشد تیر

پس از چندین زمستان آید از ره نوبهاران؟

درآنجا گلّه آهنگ چَرای دشت دارد

به دور از گرگها، کفتارها یا لاشخواران؟

در آن سوها بود آیا نشان از خارزاری

شترها می چرند آرام در تیره غباران

بزرگان قبیله کوچکان را می نوازند

رشادت مانده در افراد ایل و یَل تباران؟

" میار " آرد کسی از جور و بیم جان ستیزی

به صاحب ریشه مردی فحل با رسم  میاران

کسی آنجا سر ِخون همسری خواهد ز قومی

که آشوبی بخوابد گاه گاهی در کناران

کنار چشمه ای در غربت دلگیر پاییز

ستاره می شمارد عاشقی چون شب شماران؟

سیه چشمی، پریزادی، سَهی سروی به صد ناز

نگاهی افکند  شرم آفرین بر خواستگاران؟

" جِنِکان " ماپری، ما گنج، ماحاتون و ماگل

به " زَاگان " می دهند امّیدواری در دیاران

پَسُند، اَلاّکرم، گلریچ با گل جان و گل خان

گذشتند از سر ِخون " براسان " در مزاران

مزارآبادها آبادتر گشته ست از پیش

به سعی مرده شویانی هزاران در هزاران؟

برادر زاده " عیدُوک " سرانجامی گرفته ست

به خانه برده همسر پیش تر از تیرباران؟

گل آقا و گل احمد آشتی کردند با هم

پس از ناپخته کاریها و جهل خامکاران؟

زنی آنجا سرِ زا می رود از دست ناگاه

پی چاره برآید هیچ کس از غم دچاران؟

زنان ،" مَاسان ِ" دختر زای می زایند فرزند

به کنجی دور از بستر به خواری چون نزاران؟

رهیده کس ز دام آفت و بیداد افیون

رمیده گوهری اصل از دم گوهر شکاران؟

ستیزه بر سر نام است یا بی آب و نانی

شکایت از غم و درد است یا دولتمداران؟

ز طوفانهای ویرانگر به باغ خرّم شادی

بَر و برگی به جا مانده ست روی شاخساران؟

لبی می ترکد از هرم کویرستان اندوه

سراب آبشخوری پیداست در آن غم حصاران

برهنه پای طفلان ِکپرزاد ِدبستان

ز فقر و فاقه می نالند چون آموزگاران؟

زنی " لیکوی " می خواند به هجران و غم شوی

به آهنگی حزین پیوسته همچون سوکواران؟

علفها تا به زانو قد کشیده در علفزار

زلال چشمه ای جاری ست چون نوشین گواران؟

شکوفد گل به باغ آرزومندی به صد شوق

نوازد گوش ِجانی را دمی بانگ هزاران؟

ز خیری می رسد خیری به ناجوی لب جوی

نسیم آرد پیامی خوش برای گلعذاران؟

طراوت های شب بو را نراکنده سیمی 

به عُزلتخانه ی بیداری ِشب زنده داران؟

به سردی کوه تفتان می کشد گه گاه آهی

به گرمی راه پویند از کناری جویباران؟

در آن سوی بیابانهای لب خشک نمک سود

غبار آلود می گردد هوا گاه از سواران؟

چگونه عمر را آری به سر ای مرد هشیار

به دورانی که در بندند هر سو هوشیاران

ز دمسردی نمی گردند مردم گرم شادی

ز نومیدی نمی بندند طرف امّیدواران

نیفتادی ز اصل خود گر افتادی ز اسبت

پس از آمد شد ترکان و اعراب و تتاران

نجابت گوهر پاکیزه دامانی ت عمری ست

که پهلو می زند بر طاعت پرهیزگاران

برادر مهربان یارا عزیزا وقت آن شد

که دلجویی کنی از غمگنان چون غمگساران

بیا تا دوستی را قدر بشناسیم جُمّا

بیا تا چون " سَهی " گَردیم گِرد شمع ِیاران

  پانویس

1- جُمّا : به معنی جمعه است ، اقوام بلوچ از ایّام هفته مانند شنبه ، دوشنبه و جمعه برای نامگذاری فرزندان خود استفاده می کنند

2- مَیار : پناه بردن به یکی از بزرگان و محترمین قبیله است

3- سر خون زن گرفتن : هرگاه نزاعی رخ دهد که منجر به قتل یکی از طرفین بشود و موضوع به حکمیت بزرگان دو قبیله محول گردد، خانواده ی مقتول حق دارد به منظور برقراری صلح و آشتی فی مابین علاوه بر اعمال سایر شروط معموله به طرف دعوا دختری را از خانواده ی قاتل بدون هیچ قید و شرطی به همسری یکی از صاحبان دم در آورد

4- جِنِکّان : جمع جِِِنکّ به معنی دختران است

5- واژه هایی چون : ماه پری ، ماه گنج ، ماه خاتون ، ماه گل با حذف حرف ( ها ) و ( خا ) و به سبب پیوند با طبیعت از نامهای زیبایی است که اقوام بلوچ و ایل نشین برای دختران خود انتخاب می کنند

6- زاگان : جمع زاگ به معنی پسران است

7-  پَسُند : به معنی ( پسند ) اله کرَم ، گلریچ ( گلریز ) ، گل جان ، گل خان ، گل آقا ، گل احمد و از این قبیل اسامی مردان است

8- برْاسان : جمع برْاس به معنی برادران است

9- عیدُک : یکی از مبارزان بلوچ در زمان رژیم گذشته است

10-  ماسان : جمع ماس به معنی مادران است

11- زنان دختر زای : متأسفانه هنوز نزد بیشتر اقوام از جمله پاره ای از ایلهای بلوچ زنی که دختر به دنیا بیاورد مورد بی مهری همسر و گاه فرزندان خویش قرار می گیرد این سنت را برخی از فارس زبانها نیز دارند که خوشبختانه دارد فراموش می شود

12- لیکو : غم آوا هایی است که زنان بلوچ هنگام دور بودن از همسران و مردان قبیله با نوایی حزن انگیز برای فرزندان خردسال خود زمزمه می کنند در آنها از رشادتها و دلاوری مردان سخن رفته است

 

در سوک استاد محمد حقوقی   

در سوک استاد محمد حقوقی   

                                      این غزل به مناسبت هفتمین روز درگذشت استاد شتابزده در وبلاگ گذاشته شده است

                                                                                             دوباره  آن  را بخوانید    

دو دریچه داشت روشن، دو نگه پر از زلالی

دو رفیق آشنا جو، دو خودی ازین حوالی

دو نگاه جستجوگر، دو همیشه یار و یاور

دو نمانده روز تا شب، به حریم بی خیالی

به کلام آبرو داد، به سخن وقار بخشید

به زمانه ای که خود را، زده هر کسی به لالی

به حضور یاوه گویان، به سکوت یا به فریاد

چه رسیده حرف می زد، ز فساد فصل کالی!

قلمش به نرمپویی، شده ره گشای جمعی

ننهاده پای هرگز، پی چند لاابالی

ز صداقت نگاهش، سوی اوج پرکشیدند

همه ی " امید " جویان، به همه شکسته بالی

غم شعر پارسی را، چو به دوش عمر بنهاد

قد سرو سای او شد، ز گرانی اش هِلالی

پس ازآن منقد شعر، که به نقد می نشیند؟

سخن گذشتگان را، ز جنوبی و شمالی؟

چو رود بزرگواری، ز میانه ی دیاری

نشود به راحتی پر، به تلاشْ جای خالی

به حرام لفظ نفروخت، نخرید خفّت دهر

که " سَهی " چشید عمری، ز حلاوت حلالی

 روانش شاد و نام و یادش جاودانه باد

 

مردم اگر زنم                                     

مردم اگر زنم                                     از مجموعه ی دلشوره های شیرین

 

 برگشته بود تازه به سلّول دخترك

جز خِس خِسي به سينه نشان از نفس نداشت

در گوشه اي خزيد و چو مرغ اسير دام 

شو ق رهايي از دل تنگ قفس نداشت

 

بغض ملال و درد در آن تنگ جای دهر

ترکیده بود و بر سرش آوار گشته بود

بر اعتقاد و باور خود پای می فشرد

جانش اگرچه خسته ز آزار گشته بود

 

همچون بنفشه داشت به تن جامه ي كبود

در سوك و ماتم دل اُميّد وار خويش

در آن سياه چال ز هر شام تيره تر

نوميد شد ز روز خود و روزگار خويش

 

تاوان ناسپاسي يك سفره احترام

تعبير خواب غفلت نسل گذشته بود

از ديو سيرتان سيه دل به سينه داشت

زخمي كه درد با سر خنجر نوشته بود

 

مردانه ماند بر سر ایمان و حرف خويش

از باوري كه داشت دمی هيچ، برنگشت

نه گفت و بود قصّه ي آري نگفتنش

رازي كه غير مرگ ازآن، با خبر نگشت

 

 در سينه داشت در عوض آرزو ملال

آن كوه صبر، با دل بیگانه از هراس  

با آنكه بود تشنه ي يك جرعه زندگي

از چشمهاي او نتراويد التماس

 

او خوانده بود شومی یک اتّفاق را

از سطرهای مختصر روزنامه ای

او دیده بود فاجعه را در حریم شعر

هنگام نقد گشتن مزد چکامه ای

 

گاه از دهان یاوه سرایان زخم زن

صدها هزار وعده ی مرهم شنیده بود

تا نگذرد به راحتی از اعتقاد خویش

بر دوش صبر، رنج فراوان کشیده بود

 

دردا ندید لطف و امیدی ز هیچ كس

در آخرين شبي كه نفس مي كشيد سخت

با پيكري كبود ز شلاّق جهل و جور

گرديده بود نقش زمين آن سياه بخت

 

تا همچو گل دریده گریبان رود ز باغ

از سیلی خزان رخ زردش، سیاه گشت

در زیر پای وحشت هر دیو هرزه گرد

له گشت و خوار گشت و سراپا، تباه گشت

 

با آنکه در دقايق کوتاه عمر خود 

جز درد و رنج همنفس و همدمي نداشت،

در آن حصار تیره تر از باور سیاه

در دل به غير غصّه ی مردم غمي نداشت

 

شايد دوباره از صف همزاد هاي او

خيزد يكي دلير كه هان! همچو وی منم

گويد به روبهان دغلکار روزگار

شيرم اگر به بندم و مردم اگر زنم