از سر، بلا گذشت         از مجموعه ی آیینه در غبار                     

 

 

 

بیگانه وار از برم آن آشنا گذشت

تا خواستم بپرسمش این سان کجا؟ گذشت

 

گفتم مرو که با تو مرا هست حرفها

گفتا که کار ما و تو زین حرفها گذشت

 

تا دید شیونم به سر ِکوی عاشقی

مانند اشک بی خبر و بی صدا گذشت

 

ننشست در کنار من و لحظه ای نماند

نشنید هرچه کرد دلم وای وا، گذشت

 

از کوچه باغ منظر من با بسی شتاب

آن نازنین شمایل ِشیرین ادا گذشت

 

پرسیدمش چو روز دگراز حدیث ِدوش

گفتا که مبتلای من! از سر، بلا گذشت

 

روزم سیاه شد چو شب تار غم " سَهی "

از پیش چشم خسته ام آن ماه تا گذشت