شاید دوباره
به گلهایی که نا به هنگام چیده شدند
برگشته بود تازه به سلّول دخترك
جز خس خسي به سينه نشان از نفس نداشت
در گوشه اي خزيد و چو مرغ اسير بند
شوق رهايي از دل تنگ قفس نداشت
ترکیده بود بغض گلویش، در آن سکوت
سقف حصار بر سرش آوار گشته بود
بر اعتقاد و باور خود پای می فشرد
با آنکه خوار و خسته ز آزار گشته بود
همچون بنفشه داشت به تن جامه ي كبود
در سوك و ماتم وطن داغدار خويش
در آن سياه چال ز هر شام تيره تر
خوناب می گریست بر احوال زار خويش
تاوان ناسپاسي يك سفره احترام
تعبير خواب غفلت نسل گذشته بود
از ديو سيرتان سيه دل به سينه داشت
زخمي كه درد با سر خنجر نوشته بود
مردانه ماند بر سر ایمان و حرف خويش
از باوري كه داشت، دمی هيچ، بر نگشت
نه گفت و بود قصّه ي آري نگفتنش
رازي كه غير مرگ از آن با خبر نگشت
در سينه داشت بیم تلف گشتنی عبث
آن كوه صبر، با دل بیگانه از هراس
با آنكه بود تشنه ي يك جرعه زندگي
از چشمهاي او نتراويد التماس
او خوانده بود شومی یک اتّفاق را
در سطرهای مختصر روزنامه ای
او دیده بود فاجعه را در حریم شعر
هنگام نقد گشتن مزد چکامه ای
دردا ندید لحظه ای آرامش از کسی
در آخرين شبي كه نفس مي كشيد سخت
با پيكري كبود ز شلاّق بازجوی
گرديده بود نقش زمين آن سياه بخت
تا همچو گل دریده شود دامنش به قهر
از سیلی خزان رخ زردش، سیاه شد
در زیر پای هرزه درایان بو الهوس
چون برگ زرد له شده آخِر تباه شد
با آنکه در دقايق کوتاه عمر خود
جز درد و رنج هم نفس و همدمي نداشت،
در آن حصار تیره و تاریک جانگزای
در دل به غير غُصّه ي مردم غمي نداشت
شايد دوباره از صف همزادهاي وي
خيزد يكي دليركه هان همچو او منم!
گويد به روبهان دغلکار روزگار
شيرم اگر به بندم و مَردم اگر زنم!