خواب آشفته ی گل

 

          سلام

 

   

                        

 

خواب آشفته ی گل شد تعبير

 

 

باغ عريان طرب را پوشاند

دست سبزينه قبایي خوشرنگ

تا شود تازه لب دشت عطش  

چشمه جوشید زلال از دل سنگ 

 

برگ از لاي تَركهاي درخت

به تذرو سر ره گفت سلام

نفس باد فضا را پُر كرد

پهن شد در همه جا عطر كلام

 

سرو از حوضچه ی ابر سفيد

مشت آبي به سر و رويش زد

بيد مجنون لب آيينه ی آب

شانه آهسته به گيسويش زد

 

باغ با خلوت تنهايي خود

غرق در هاله ی بيداري شد

ذهن پاك و طرب آلوده ی خاك

محو ديباچه ی هشياري شد

 

اضطراب هوسي رخوتناك

پاي ديواره ی انكار خزيد

شرم از بستر آغوشي گرم

در دل كوچه ی ترديد دويد

 

آه كز غُرشّ رعدي ناگاه

خلوت باغ دل انگيز شكست

رشته ی الفت ديرينه ی برگ

با دل شاخه به يك بار گسست

 

از شبيخون خزاني دلگير

لرزه بر پيكر هر برگ افتاد

بر سر نخل تبر خورده ی باغ 

 سايه ي بی بری و مرگ افتاد

 

رنگ و بو از رخ گلبرگ پريد

شد چكاوك ز نوا خواني لال

بسته شد پنجره ی رويش فصل

پشت در ماند شكوفايي سال

 

حیف در تیره شبی وهم آلود

کشت دیو ستم آزادی را

کرد ویران نفس جغدی شوم    

خانه ی مردم آبادی را

 

با دل تيره خزان از سر خشم

برگها را به سر دار آويخت

سر هر كوچه و باريكه ی راه

خون صد غنچه ی زيبا را ريخت

 

ساقه ها چوبه ی دار هر برگ

كوچه ها بستر نا آرامي

آنچه از غارت پاييزي ماند

مُهر باطل شد هر خوش نامي

 

گشت مصلوب قناري بر شاخ

ريخت بر پيكر هستي آوار

خواب آشفته ی گل شد تعبير

ذهن فرسوده ی غم شد بيدار

 

 

نظر عزیزان :

 

 

پرستو ارسطو

 

 

شعر نخواندم......شربتی شیرین نوشیدم

برحریری از احساسات و عواطف...آویخته بر پنجره ی قلم موی ذهن شفاف وزلال شاعر

رنگین کمانی از سبزینه های حیات بخش،چشمه ای صاف وفیروزه ای را نقاشی کرده

باغی پرطراوت دروازه اش را بر چشمان خواننده گشوده ونسیمی که عطر کلام

شاعر را در فضای شعر افشانده...

روی تازه شسته شده ی سرو در حوضچه ی ابر سپید لب ها را به بوسه بر این واژه

های جاندار وبکر میخواند ...وشلال گیسوان بید با تمام مستعمل بودن تشبیه در اینجا تازه تر از تازه شانه بدست می چرخد و آنگاه بهار با شیپور بیداری از راه میرسد و لبهای عطشناک هوس ترک میخورد از تشنگی و ذهن شرمناک در کوچه های تردید پشت دامن شرم پناه میگردد.....شاید پیش آگاهی غریبی از هجوم وشبیخون غارتگرانه ی پائیز ....رنگ از روی گلبرگ می پراند و اطاق پنجره هایش را بر روی میهمان پشت در می بندد....
وچون همیشه ی داستانها هیولای ستم فرشته ی آزادی را میدرد

دست مریزاد آفرین بر اینهمه تازگی وطراوت در ساختار و انتخاب واژگان درخشان

با وجود پایانه تلخ....شیرین بود چون عسل

روستای غریب

 

 همراه صمیمی من

             

 

                  

 

روستاي غريب

 

 

رفتم به روستاي غريب ديار خويش

با جسم و جان خسته ز بيداد روزگار

ديدم نشان محنت و رنج گذشته را

در جاي جاي قدمت ِهر كومه آشكار

 

دلها شكسته بود و نبود از خوشي نشان

بر چهره ها نشسته غبار ملال بود

هستي بسان پرتو زرد ِغروب ِكوچ

آميزه اي ز جنس بقا و زوال بود

 

با قامتي خميده ز بار گران غم

پيري عصا زنان ز خم ِكوچه مي گذشت

سيلي خور مصيبت و بيداد ِفقر بود

برگونه داشت داغ جگرسوز هُرم دشت

 

گفتم چگونه اي پس از آن ساليان تلخ

با دست ِپينه بسته چه داري ز روزگار ؟

با ناله اي شكسته ز اندوه در گلو

گفتا چه دستمايه بجز رنج ِبيشمار

 

ديوارها ز بيم ِهجوم ِستمگران

لرزيده بارها و فرو ريخته بسي

جز موريانه هاي هراس آور حريص

ديگر نمانده است درين بوم و بر، كسي

 

اينجا بهار را نتوان ديد زود زود

آيد نسيم مژده رسان بس كه دير دير

تبخالهاي داغ ِجگرسوز زندگي

تركيده است بر لب ِخشكيده ی كوير

 

در قاب ِذهن ِآينه ی سرنوشت ما

جز نقش هاي رنج ِگذشته نمانده است

در گوش جان ِمرده دلان جز نواي سوك

چاووش مرگ ، نغمه ی ديگر نخوانده است

 

افسرده است آتش "كركوي" و شعله ها

از تند باد ِحادثه خاموش گشته است

در عرصه ی تهاجم عصيانگران ِدهر

هر رسم ِخوب ِكهنه، فراموش گشته است

 

 نظر عزیزان : 

 

 

پرستو ارسطو

 

شاعر نازنین ، سهی گرامی

در سفری که به روستای غریب شما کردم نغمه ی چاووش مرگ و اندوه بیشمار را از هر کوچه ای شنیدم .
در تابلوی شبه سوررئالیستی روستای غریب، روحیات انسانی شما قلم موی احساسات را به دست داشته و چنین صحنه هایی را ثبت کرده که انسان را به یاد تابلوهای آرنولد بوکلین می اندازد ،سر تا پا احساس اندوه و حسرت در فضایی تهی از هرگونه رنگ امید و زندگی

در ساختار این تابلوی خواندنی نورها ی خاموش و سایه های روشن
بیداد کرده اند.

دست مریزاد استاد

با درود و احترام