روستای غریب
همراه صمیمی من
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روستاي غريب
رفتم به روستاي غريب ديار خويش
با جسم و جان خسته ز بيداد روزگار
ديدم نشان محنت و رنج گذشته را
در جاي جاي قدمت ِهر كومه آشكار
دلها شكسته بود و نبود از خوشي نشان
بر چهره ها نشسته غبار ملال بود
هستي بسان پرتو زرد ِغروب ِكوچ
آميزه اي ز جنس بقا و زوال بود
با قامتي خميده ز بار گران غم
پيري عصا زنان ز خم ِكوچه مي گذشت
سيلي خور مصيبت و بيداد ِفقر بود
برگونه داشت داغ جگرسوز هُرم دشت
گفتم چگونه اي پس از آن ساليان تلخ
با دست ِپينه بسته چه داري ز روزگار ؟
با ناله اي شكسته ز اندوه در گلو
گفتا چه دستمايه بجز رنج ِبيشمار
ديوارها ز بيم ِهجوم ِستمگران
لرزيده بارها و فرو ريخته بسي
جز موريانه هاي هراس آور حريص
ديگر نمانده است درين بوم و بر، كسي
اينجا بهار را نتوان ديد زود زود
آيد نسيم مژده رسان بس كه دير دير
تبخالهاي داغ ِجگرسوز زندگي
تركيده است بر لب ِخشكيده ی كوير
در قاب ِذهن ِآينه ی سرنوشت ما
جز نقش هاي رنج ِگذشته نمانده است
در گوش جان ِمرده دلان جز نواي سوك
چاووش مرگ ، نغمه ی ديگر نخوانده است
افسرده است آتش "كركوي" و شعله ها
از تند باد ِحادثه خاموش گشته است
در عرصه ی تهاجم عصيانگران ِدهر
هر رسم ِخوب ِكهنه، فراموش گشته است
نظر عزیزان :
| پرستو ارسطو | |||||
|
شاعر نازنین ، سهی گرامی | |||||