همراه صمیمی من

             

 

                  

 

روستاي غريب

 

 

رفتم به روستاي غريب ديار خويش

با جسم و جان خسته ز بيداد روزگار

ديدم نشان محنت و رنج گذشته را

در جاي جاي قدمت ِهر كومه آشكار

 

دلها شكسته بود و نبود از خوشي نشان

بر چهره ها نشسته غبار ملال بود

هستي بسان پرتو زرد ِغروب ِكوچ

آميزه اي ز جنس بقا و زوال بود

 

با قامتي خميده ز بار گران غم

پيري عصا زنان ز خم ِكوچه مي گذشت

سيلي خور مصيبت و بيداد ِفقر بود

برگونه داشت داغ جگرسوز هُرم دشت

 

گفتم چگونه اي پس از آن ساليان تلخ

با دست ِپينه بسته چه داري ز روزگار ؟

با ناله اي شكسته ز اندوه در گلو

گفتا چه دستمايه بجز رنج ِبيشمار

 

ديوارها ز بيم ِهجوم ِستمگران

لرزيده بارها و فرو ريخته بسي

جز موريانه هاي هراس آور حريص

ديگر نمانده است درين بوم و بر، كسي

 

اينجا بهار را نتوان ديد زود زود

آيد نسيم مژده رسان بس كه دير دير

تبخالهاي داغ ِجگرسوز زندگي

تركيده است بر لب ِخشكيده ی كوير

 

در قاب ِذهن ِآينه ی سرنوشت ما

جز نقش هاي رنج ِگذشته نمانده است

در گوش جان ِمرده دلان جز نواي سوك

چاووش مرگ ، نغمه ی ديگر نخوانده است

 

افسرده است آتش "كركوي" و شعله ها

از تند باد ِحادثه خاموش گشته است

در عرصه ی تهاجم عصيانگران ِدهر

هر رسم ِخوب ِكهنه، فراموش گشته است

 

 نظر عزیزان : 

 

 

پرستو ارسطو

 

شاعر نازنین ، سهی گرامی

در سفری که به روستای غریب شما کردم نغمه ی چاووش مرگ و اندوه بیشمار را از هر کوچه ای شنیدم .
در تابلوی شبه سوررئالیستی روستای غریب، روحیات انسانی شما قلم موی احساسات را به دست داشته و چنین صحنه هایی را ثبت کرده که انسان را به یاد تابلوهای آرنولد بوکلین می اندازد ،سر تا پا احساس اندوه و حسرت در فضایی تهی از هرگونه رنگ امید و زندگی

در ساختار این تابلوی خواندنی نورها ی خاموش و سایه های روشن
بیداد کرده اند.

دست مریزاد استاد

با درود و احترام